تبليغاتX
الَلهُمَ كُن لِوَليِكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَنِ ، صَلَواتُكَ عَليهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِه الساَعةِِ وَ في كُل ساعةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَينًا حَتي تُسكِنَهُ اَرضَكَ طَوعًا وَتُمَتِعَّهُ فيها طَويلاً یاس کبود
 

                                            کی ببینم ؟

                                     
                                   

كی ببینم چهره زیبای دوست ؟

كی ببویم لعل شكر خای دوست ؟

كی در آویزم به دام زلف یار ؟

كی نهم یك لحظه سر بر پای دوست ؟

كی بر افشانم به روی دوست ، جان ؟

كی بگیرم زلف مشك آسای دوست ؟

این چنین پیدا ز ما ، پنهان چراست ؟

طلعت خوب جهان آرای دوست ؟

همچو چشم دوست بیمارم ، كجاست ؟

شـِكـّری ، زان لعل جان افزای دوست ؟

در دل تنگم ، نمی گنجد جهان

خود نگنجد دشمن اندر جای دوست

دشمنم گوید كه : ترك دوست گیر

من به رَغم دشمنان جویای دوست

چون محب ، واله و شیدا شدی

دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 18:6  توسط یک بسیجی  | 

 

                              نوروز منتظران

                                          امام زمان

در تقویم انتظار، همه فصل ها از عطر بهارى مهدى علیه السلام متبرك است.

نوروز منتظران روزى است كه از شب ظهور آغاز مى شود.

انتظار، فاصله اى است میان دو جمعه: جمعه ولادت و جمعه ظهور.

بهار، همه طراوتش را مدیون یك گل است: گل زیباى نرگس.

اگر سختى زمستان غیبت نبود، شوق آمدن بهار عدالت معنا نداشت.

خانه تكانى، رسم قدیمى همه منتظران بهار است. بهار مهدى علیه السلام از راه مى رسد،

 خانه تكانى دل ها را فراموش نكنیم.

بهترین هدیه اى كه مى توان براى گلدان شكسته قلب منتظران خرید؟

یك شاخه گل نرگس است.

جمعه ها كافى نیست، هر روز سهمى را به امام زمان علیه السلام اختصاص بدهیم.

منتظران واقعى به اشك و آه و دعا اكتفا نمى كنند.

نوروزها مى آیند و مى روند، حیف است!

 اگر فقط با نقل و شكلات و شیرینى و دید و بازدید برگزارش كنیم.

كم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشیند و صاحبخانه را نشناسد، حتى اگر او را نبیند.

امام زمان علیه السلام بیشتر از آن به گردن شیعه حق دارند!

 كه فقط نیمه هاى شعبان و جمعه ها به یادشان بیفتیم.

اگر خورشید از چشم ما پنهان مانده است،

 تقصیر ابرها نیست، چشمان ما باران نخورده است.

حتى اگر امام از چشم ما غایب باشد، باز هم ما از چشم او غایب نیستیم.

اى كاش روزهاى «غفلت» ما از شب هاى «غیبت» او طولانى تر نبود.

مبادا فقط وقتى همه درها به رویمان بسته شد، درب خانه امام زمان علیه السلام را بزنیم.

مكه با همه «صفا»یى كه دارد، بى گل روى مهدى علیه السلام بى«صفا» است.

هر دستى در آرزوى بوسیدن حجرالاسود است،

حجرالاسود در آرزوى بوسیدن دست مهدى علیه السلام است.

منتظرتر از امام زمان علیه السلام سراغ داریم؟ 1168 سال در انتظار!

دلنشین ترین اشعار در دیوان انتظار، سروده دل سپرده ترین شاعران است،

 آنها كه دل به حضرت مهدى علیه السلام سپرده اند.

نماز هیچ مأمومى بى امام اقامه نمى شود، ما چند ركعت را به امام خویش اقتدا كرده ایم؟

دیر و زودش مصلحت است، امّا هیچ عریضه اى بى جواب نمى ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 12:39  توسط یک بسیجی  | 

 

                  یا ایها العزیز

 

                                     سلام برمهدی

 

پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز

آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست

رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز

جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم

از کوره راه‌های بلا ایها العزیز

وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران

وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود

این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه جان

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

- ما- جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

دستم تهی است... راه بیابان گرفته‌ام

دست من و نگاه شما ایها العزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:33  توسط یک بسیجی  | 
 

                  اگر او بیاید...

                                 امام زمان

 

اگر او بیاید ...

جهان با فروغ جمال عالم آرایش منور گردد.

راهها امن شود.

 ثروت به طور مساوی تقسیم گردد.

همه گنجها را استخراج نماید.

جهان در آسایش و آرامش بی نظیر قرار گیرد.

همگان از حکومت‏حضرتش خشنود باشند.

زمین برکاتش را خارج سازد.

پرچم اسلام بر فراز گیتی به اهتزار در آید.

امت اسلامی مجد و عظمت فوق العاده‏ای پیدا کند.

حکومتهای جابرانه ریشه کن شوند.

شرق و غرب جهان به تسخیر آن حضرت در آید.

فرهنگ بشری به والاترین حد خود برسد.

جهان در ثروت و آبادانی غوطه‏ور شود.

انسانها از رشد عقلانی برخوردار شوند.

همه بدعتهای جاهلی ریشه کن شود.

کینه توزی و دغلبازی رخت‏ بر بندد.

امتیازهای طبقاتی از بین برود.

روابط انسانها بر اساس صفا و وفا استوار گردد.

نیاز همگان بر طرف شود و کسی حاضر به پذیرش زکات نباشد.

همگان در دل خود احساس بی نیازی کنند.

نشانی از شرک و کفر در روی زمین باقی نماند.

همه گردنکشان در برابر آن حضرت تسلیم شوند.

قلب مؤمن از فولاد استوارتر شود.

مردم آرزو کنند که ای کاش نیاکانشان زنده بودند و آن روز فرخنده را می‏دیدند.

عدالت در همه‏جا گسترده شود، احدی مورد ستم قرار نگیرد.

در روی زمین ویرانه‏ای نمی‏ماند، جز اینکه آباد گردد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 18:55  توسط یک بسیجی  | 

 

                 دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست!

 

                               گل سرخ

 

سلام آقا جان!

باز هم جمعه  رنگ خون شد و من،

 هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟

همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه...

کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است

 که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد.

همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است...

آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار

 هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن...

به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده...

شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده...

بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند...

 شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!...

بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی

آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید...

بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود...

ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی..

 از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

 

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز      هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی      دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

 

 نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی...

شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام...

تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام...

می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟

اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر،

مگذار غرق شوم...

اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته...

نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام...

دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم...

قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده

 که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند

آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده...

 همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا..

 همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است...

همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم!

 توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا...

روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 18:25  توسط یک بسیجی  | 
 

                         قسم

                 موعود

به فریاد قسم و به سوگنامه دل

زخمی‌ام و خسته

نه دل ماند و نه دلدار

چشمم چنان مست باریدن است که گیوه‌هایم در گل مانده

زبانم به شن نشسته

و دستانم در باتلاق زندگی فرو رفته و معذور از نوشتن‏

بگویید کجایند آدمیان و پیغمبران و امامان

آنان پاک بودند و استوار

آنان به درد دنیا خم نمی‌شدند

در چشمشان دنیا حقیر بود و پست

آری همین پست دنیا زهر بر آنان داد

سرشان بر نیزه هدیه داد و میخ در بر سینه‌شان کوبید

پستی دنیا تیغ بر فرق فرود آورد و گوشواره از گوش کشید

و این دنیای پست است که عشق را گریزان کرد و بشر را خودنما

حرمت را برچید و غیرت را خرد کرد

شرف را بر باد داد و حیا را تکه تکه کرد

این دنیای پست است که انسانیت را سر برید

 

                                           موعود
 

برای چه ماندیم و برای چه نسل بعد از خود را می‌زاییم

که هر چه پیش می‌رویم بیشتر به گل می‌نشینیم

و سرمان را مغرورتر بر آسمان می‌کشیم

پس چه شد که اکنون همه به نمایش خود مشغولند

چه شد که همه خود را رنگین به دیگری می‌شناسانند

چه شد که دیگر از آن خود نیستیم

هیچ کس در طرح خود نیست

هیچ کس پایبند عهد ازلی‌اش نیست

هیچ کس خود را که نه، خدایش را نیز نمی‌شناسد

چه شد ما در پس پرده، پرده‌ای دیگر بر خود کشیدیم

چرا وجودمان را با رنگ ننگین می‌کنیم

چرا فراموش کرده‌ایم وجود کیستیم و چه در وجودمان جاری است‏

به خود آییم

آنگاه که زمان می‌آید و مکان نابود می‌شود

دیگر دستگیری نمی‌یابیم 

اللهّم عجل لوليک الفرج

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 16:7  توسط یک بسیجی  | 
 

                  الا ... اي محرم!

 

                                        

الا... اي محرم!

تو آن خشم خونين خلق خدايي که از حنجر سرخ و پاک شهيدان برون زد.              

 تو بغض گلوي تمام ستمديدگاني که در کربلا ، نيمروزي به يکباره ترکيد.

 تو خون دل و ديده روزگاري که با خنجر کينه توز ستم، بر زمين ريخت .

 تو خون خدايي که با خاک آميخت. تو شبرنگ سرخي، که در سال هاي سياهي درخشيد.

 الا .... اي

محرم

تو خشم گره خورده سالياني، تو آتشفشاني، تو بر ظلم دشمن گواهي.

 تو بر شور ايمان پاکان نشاني. تو هفتاد آيه، تو هفتاد سوره ، تو هفتاد رمز حياتي،

 تو پيغام فرياد سرخ زماني.

 تو موجي ز درياي عصيان و خشمي که افتان و خيزان رسيده است بر ساحل روزگاران.

 الا .... اي محرم!

 تو فجري، تو نصري ، تويي «

ليلة القدر

» مردم . تو رعدي ، تو برقي، تو طوفان طفي، تويي غرش تندر کوهساران!

الا ... اي محرم!

 تو يادآور عشق و خون و حماسه.

 تو دانشگه بي نظير جهاد و شهادت. تويي مظهر « ثار» و « ايثار» ياران.

الا... اي محرم!

به هنگام و هنگامه هجرت کاروان شهيدان .

 تو آن راهبان روانبخش و مهمان نوازي که در پاي ره پوي آزادگان لاله ارغوان مي فشاني.

الا ... اي محرم!

به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان که همواره بر ضد بيداد،

 قامت کشيدند و در صفحه سرخ تاريخ ، زيباترين نقش جاويد را آفريدند.

 تو آن آشناي کهن ياد و دشمن ستيزي که همواره در يادشاني.

الا... اي محرم!

تو آن کيمياي دگرگونه سازي که مرگ حيات آفرين را،

 به نام « شهادت» به اکسير عشقي که در التهاب سرانگشت سحر آفرينت نهفته است،

چو شهدي مصفا و شيرين به کام پذيرندگان مي چشاني!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 1:10  توسط یک بسیجی  | 

                      

                      درک حضور 

 

                    امام زمان

 

روی تو را ز چشمه نور آفریده‌اند

لعل تو از شراب طهور آفریده‌اند

خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست

آیینه تو را ز بلور آفریده‌اند

پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش

خورشید را برای ظهور آفریده‌اند

منعم مکن ز مهر خود ای مه! که ذره را ‏

مفتون مهر و عاشق نور آفریده‌اند

خیل ملک ز خاک در آستان تو

مشتی گرفته، پیکر حور آفریده‌اند

عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست

کز یک دم تو، نغمه صور آفریده‌اند

از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر‏

سینای عشق و نخله طور آفریده‌اند

آلوده‌ایم و بیم به دل ره نمی‌دهیم

از بس تو را رحیم و غفور آفریده‌اند

سرمایه سرور دل ما ز درد توست

درد تو را برای سرور آفریده‌اند

عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد

بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند

از نام دلربای تو همت گرفته‌اند

تا برج آخرین مشهور آفریده‌اند

عشاق را به کوی وصال تو ره نبود

این راه دور را به مرور آفریده‌اند

‏(پروانه) را در آتش هجران خود مسوز

کو را برای درک حضور آفریده‌اند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 18:48  توسط یک بسیجی  | 
 

 

                         فروغ دیده نرگس


                                           
 
 
 
                                        شكفت غنچه و بنشست گل به بار، بیا!

دمید لاله و سورى ز هر كنار، بیا!

بهار آمد و نشكفت باغ خاطر ما

تو اى روانِ سحر! روح نوبهار! بیا!

مگر چه مایه بود صبر، عاشقان تو را؟!

ز حد گذشت دگر رنج انتظار، بیا!

ز هر كرانه، شقایق دمیده از دل خاك

پى تو تسلّى دل‏هاى داغدار، بیا!

ز عاشقان بلاكش، نظر دریغ مدار

فروغ دیده نرگس! به لاله‏زار بیا!

ز منجنیق فلك سنگ فتنه مى‏بارد

مباد آن كه فرو ریزد این حصار، بیا!

یكى به مجمع رندان پاك باز، نگر!

دمى به حلقه مردان طرفه كار، بیا!

به سوى غاشیه‏داران میر عشق، ببین!

به كوى نادره كاران روزگار، بیا!

چه نقش‏ها كه بنشستند به صحیفه دهر

ز خونشان شده روى شفق نگار، بیا!

طلایه‏دار تواند این مبشّران ظهور

به پاس خاطر این قوم حق‌گزار بیا!

درین كویر كه سوزان بود روان سراب

تو اى سحاب كرم! ابر فیض بار بیا!

ز دست برد مرا، شور عشق و جذبه شوق

قرار خاطر بی‌قرار بیا!

اللهّم عجل لوليک الفرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 18:39  توسط یک بسیجی  | 
     

                                       در طلب خورشید                    
                                    
               
                                                
           

آهنگ خاوران می كنیم، و به سوی چشمه خورشید می شتابیم...

به خاورستان تابناك فروغ ازلی هدایت چشم می دوزیم،

 و به آهنگ فرارسیدن طلایع روزهای نورانی، خویشتن را سرشار می سازیم ...

از سر امواج اثیری سپیده دمان می گذریم،

و جان خود را با لمعات آن خورشید روشنایی‌ها و تابش‌ها، روشن می داریم ...

دل را از پرتو تَوَلای آن مهر درخشان می افروزیم،

و دست طلب به سوی آفاق هستی‌ها دراز می كنیم، و آنجا جان‌ها را می طلبیم ...

از مغاك ‌های تاریك می‌هراسیم،   و دل به طلب نور می سپاریم  

درخشش‌های فجر امید را مشعل راه می كنیم، و به آفاق نور خیره می شویم ...

... و بدینگونه می رویم تا گامی در راه خورشید شناسان خورشید طلب بنهیم،

 و تا خاك راه خورشید طلبان خورشید شناس را توتیای چشم كنیم ...

ای فروغ هدایت، بتاب!

و ای خورشید جهان‌ها، بیا!

ای روشنگر هستی، بیافروز!

و ای راز بزرگ تجلی، چهره بنمای!

ای كعبه مقصود، نمایان شو!

و ای قبله موعود، عیان شو!

ای مشعل علم، روشنی بخش!

و ای مربی عقل، آگاهی ده!

ای حامل قرآن، بیا!

و ای صاحب شمشیر، برخیز!

ای امید رهایی، بشتاب!

و ای پناه همگان، فرارس!

ای ذخیره الهی، به در آی!

و ای عصمت دردها، بهبودی بخش!

و ای نجات جان‌ها، حیات آفرین!

ای سرّ عظیم، بخوان!

و ای اسم اعظم، بدم!

ای كشتی نجات، به سوی ما آی! ...

و ای ساحل رستگاری، پیدا شو!

بیا و مشتاقان مهجور را دریاب، و شیفتگان بیتاب را آرامش بخش!

ما كوله بار دل تاریك بر دوش نهاده، در این هامون بیكران راه می سپاریم،

 و تو را و نشان سر منزل تو را می جوبیم ...

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

ای خورشید، از تابیدن دریغ مَورز!

ای كانون نور، از پرتوافشانی سرمپیچ!

و ای مایه حیات، ما را از اقیانوس بیكران حیات كه در اختیار تو است، قطره ای بنوشان!

بر ما احسان كن، كه خدا احسان كنندگان را دوست می دارد.

ای عزیز مصر وجود!

جمال خویش ز اهل نظر دریغ مدار

عطای خود ز گدایان در دریغ مدار

ای مسیح المسایح...

                             اللهّم عجل لوليک الفرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 19:7  توسط یک بسیجی  |