تبليغاتX
یاس کبود

یاس کبود

    امشب از شمع رخت ‏سوخته پروانه ما...
 

             امشب از شمع رخت ‏سوخته پروانه ما...

                       

اللهم و صل على ولى امرك القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائكتك المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العالمين. اللهم اجعله الداعى الى كتابك، والقائم بدينك، استخلفه فى الارض كما استخلفت الذين من قبله مكّن له دينه الذى ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدك لا يشرك بك شيئا...                       

چشمهامان خسته است. گويى در غبار اوهام فرو رفته‏ايم.

دستهاى لرزانمان در انتظار دامان ترحم است.

و اين، گونه‏هاى خشكيده‏مان كه در قحطى شبنم مى‏ميرد!

كاسه‏هاى گدايى احساسمان را بنگر كه به خشكسالى معرفت دچار شده‏اند.

كجاست آن ييلاق سبز نگاهت كه سپيده دمانش شبنم افشان است؟

كجاست آن حضور نورانى كه لحظه‏هاى حياتش ثانيه‏هاى بارانى و زمزمه‏هاى نورانى است؟

كجاست آن خضرا نشين صحرا گرد كه قافله عشق را رهنماست؟

كجاست آن مشعلدار نيمه شبان تاريك؟

اينك كه جهان در تاريكى نيايش است و انسان در بيابان جهل قدم مى‏زند.

اينك كه زمين در خشكسالى قنوت، آواز مرگ را زمزمه مى‏كند!

اى مهربان! او را برايمان بنمايان كه كاسه‏هاى گداييمان را به تصدقى پر سازد و گونه‏هاى بهت زده‏مان را دست نوازشى كشد و لب هاى خشكيده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند و سينه غربت كشيده‏مان را به قربت محبت ‏برساند. نگاه او را عشق مى‏ورزيم.

زده بر عرش برين رايت فتح، آيت نصر عجل الله تعالى فرجه، حجت عصر شده بر ذات وى آيات خدايى، همه حصر شده بر شخص وى اجلال الهى، همه قصر ابد الله بقائه، رزق الله لقائه خلق الخلق به ثم له جل علاه .

اى پروردگار مهربان!

صلوات و تحيت فرست‏ بر ولى امرت. كه آرزوى سينه‏هاى سوخته و نگاه هاى منتظر است.

پروردگارا!

فرشتگان مقرب را نگاهبانان او قرار ده. اينك كه او تنهاترين مرد افلاكى زمين است...

پروردگارا!

مهدى، هدايتگر انسان به سوى كتاب مبارك تو خواهد بود. نور را در زمين گسترش خواهد داد. و براى اقامه دين تو قيام خواهد كرد.

پروردگارا!

آن سلطان هدايت را، ملك سليمانى ده و فراتر از آن، مملكت دو جهانى كه خوبرويان آينه خوبى اويند.

او را در زمين، خليفه خود گردانيدى چون پيشينيان از داوود و پيامبران، كه او مجموعه صفات پيامبران و امامان است.

صورت حزينش دلرباتر از داوود و زيبايى چهره‏اش بهتر از جمال يوسف و سفره عشقش نمكين تر از همه.

پروردگارا!

عشق را با دستان او بر قلب ها حاكم گردان و توحيد را با جام او بر جان ها بچشان.

او هرگز از ستمكاران نخواهد هراسيد و شريكى براى تو قائل نخواهد شد و او زيباترين استعاره رحمت توست.

خدايا!

او را براى انسانيت، نگاهدار... .


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 28 تیر1386

    پشت درهاي سبز انتظار
 

                         پشت درهاي سبز انتظار

                                      
                                       

الهي منجي انسان كي آيد؟          شراب هستي انسان كي آيد ؟

كه تنها من نيم آدم سرايد    قرار و صبروآرامم كي آيد؟

شراب و ساقي جامم كي آيد؟        صميمانه حقيقت را بگويم

اميد غربت شامم كي آيد؟

روزها از پي هم مي گذرند، سالها مي گذرند و قلب ها در آتش هجرانت مي سوزند. كبوترها ديگر ناي نغمه خواني ندارند، دلها ديگرهوس غزل گفتن نمي كنند.

 ديگر دلها قصيده سرايي نمي كنند. اينك تمام شعرها به يك مصرع ختم مي شوند " يا اباصالح  بيا" ديگر چشمها اشك نمي بارد! حال ديگر ديده ها خون مي بارند." چشمها در طلب لعل يماني خون شد".

آيا صداي ندبه خوانان كه ازعمق جان، فريادت مي زنند، آيا تپش قلبها كه هرآن ملتمسانه چشم به آسمانها دوخته اند و شعله هاي آه جانسوزشان، ياس ها را به گريه واداشته، به ديار سبز حضورت نمي رسد؟ آه از هجران ."

 مردم ، دراين فراق و درآن پرده راه نيست يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد." اي مهدي فاطمه، اي عزيز دل زهرا، تا كي بايد پشت درهاي سبز رنگ انتظار بنشينيم ، تا كي بايد چشم هايمان يتيم نديدنت باشند. هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست.

 اما اگر بداني كه در پس اين پرده هاي انتظار، بهاري نشسته و منتظر تمام شدن زمستان دلهاست، تا سبد سبد شكوفه به دلها هديه دهد، آن موقع است كه انتظار آسان مي شود.

 آن گاه است كه براي رسيدن يك جمعه ي سبز ، دستها پلي مي شوند تا آسمان ، تا قاصد دلهاي عاشق را به آن جا بفرستند.

بگويند: پروردگارا؛ باران رحمتت را بر اين كوير ببار و اكسير عشق را بر وجود خاكيمان بريز، ما را از باده عشق مهدي(عج) مست گردان تا پذيراي حضورش باشيم و عاشقانه فرياد بزنيم" يا اباصالح بيا" .


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 21 تیر1386

    تو از راه مي رسي...
      

                       تو  از راه مي رسي...

 

                                                       

  تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد.

توازراه مي رسي، درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند.

تو از راه مي رسي، درست هنگامي ك دنيا، دستش را به سوي آمدن تو دراز كرده باشد.

تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه هلهله ي همه ي مشتاقان و فرياد همه ي مستضعفان، نويد آمدنت را فرياد كنند.

تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه گنداب فساد و ستم و تبعيض و ناروايي، چهار سوي عالم را فرا گرفته باشد و همه ي دل ها و ديده ها، مشتاقانه تو را بطلبند!

آه! كه اگر مي دانستم كجايي، خويشتن خويش را به رداي سبز و آسماني ات مي آويختم. از ديده، سرشك شادي مي ريختم وبه هيچ روي دامانت را از دست نمي نهادم!

آري، اي مولا! اگر يك بار، تنها يك بار تو را ببينم، از شادماني بال درمي آورم، پرواز مي كنم و درهر فرصتي با خداي يگانه راز و نياز مي كنم تا مرا شايسته ي آن گرداند كه همواره از فيض حضور و وجود مقدس تو، سرشار باشم

. اگر يك بار، تنها يك بار، تورا ببينم، عاجزانه از خداوند مي طلبم كه نعمت رويت خورشيد را، حتي لحظه اي ازمن نگيرد.

 

 

 

 

 

 

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  چهارشنبه 13 تیر1386

    آقا جان، عاشقانت صبورند...
 

            آقا جان، عاشقانت صبورند...

                                            

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفس‏هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه‏هاى انتظار، نيازشان را از لابه‏لاى نفس‏هاى حيران خود بازگو مى‏كنند. شقايق‏ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد.
 
 كسى كه آيينه‏هاى مكدر زمانه را در هم بشكند و اشك‏هاى ارغوانى‏ را از كوچه‏هاى پريشانى نجات دهد. كوچه‏ها چشم به راهند! كوچه‏ها نيز چشم به راهند! چشم به راه قدم‏هايى هستند كه زخم‏هاى بى ‏رحم گمراهى را از چشمان مردم پاك كند.  
                                               
                                              
 
كوچه‏ها منتظر چشمان باران ‏زايى هستند كه با قدم‏هايش جان مردم را به شبنم اشك‏ها بشويد. جاده‏ها منتظر رهگذرى هستند كه براى هميشه خواهد ماند. منتظر قدم‏هايى كه تن مرده كوچه‏ها را زنده مى‏كند.

 لاله‏ها منتظرند! در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد لاله‏ها را بين كوچه‏هاى اين شهر خاموش گم كرده‏اند و حتى امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاه‏هايى تيره مى‏گذارند و سرود عطش را سر مى‏دهند. لاله‏ها منتظرند؛ منتظر كسى كه همزاد موج‏هاى خورشيدى است. كسى از جنس ابر، پريزاد باران.

                                                 

 عاشقان منتظرند! عاشقان بى‏تابند، بى ‏قرارند تا هم آواز شيدايى صبح فردا باشند. اى دريا تبار، بر گونه‏هاى امت ‏ببار. عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند.


 
نويسنده:یک بسیجی |  چهارشنبه 6 تیر1386