|
بيا، بيا كه سوختم...
|
بيا، بيا كه سوختم... |
|
موضوع:
نجوا با امام زمان (عج)
| لينک ثابت
|
|
|
اى اميد بى پناهان
|
اى اميد بى پناهان
![]() موعودا! ديرهنگامى است كه چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شرارههاى اشتياقت، سوختهايم . باغ آرزوها به شوق بهار روى تو خزان ها را مىشمارد و چكامههاى خونين شقايق را مىنگارد؛ نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛ عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر ز حجله عيش برنيارند؛ اى دستت دست كردگار! معراج نشينى بگذار از پرده غيبت به درآى و رخسار محمدى بنماي؛ كه خيل منتظران در فرودست وعيدهاى دنيايى، چشم بر بلنداى وعده ديدار تو دارند. اى گوشوار عرش الهى! آرمان انتظار را به كوله بار صبر و يقين، بر دوش مىكشيم و به ترنم آواى ظهور سرخوشيم. هر صبح و مساء، ياد طلوع تو را در سينه مىپرورانيم و پرتو چهره تو را در ديده نقش مىزنيم. اى اميد بى پناهان، بيا ... بيا . از ثرى تا به ثريا، دل هاى بى قراران ، شيداى يك نگاهت . از سوى تا ماسوى جان هاى بى پناهان، نثار قدم هايت . بيا و روزه داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاى عهد انتظار را دستى برافشان.
نويسنده:یک بسیجی |
جمعه 19 مرداد1386
|
|
|
موضوع:
نجوا با امام زمان (عج)
| لينک ثابت
|
|
|
آرزوهاى سپيد
|
آرزوهاى سپيد
امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمىتوانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه يك كهكشان آرزوهاى سپيد در كالبد دارد. اگر تو شكافى در آن به وجود بياورى يك آسمان شكوفه خواهى ديد و بعد يك دريا احساس از آن تو خواهد بود؛ مثل يك گنج هفت كليد است كه هر كليد نام تو و ياد توست. اى عزيز! سالهاست تو را مىشناسم؛ نمىدانم صداى لطيف تو را كى شنيدم كه اين چنين عاشق زارت شدم، ماندهام اگر تو را با چشم ببينم با عشقت چه خواهم كرد. آن وقت كه مرگ گل و مرگ برگ اتفاق مىافتد و هيكل نازنين تمام ياس هاى عالم شاپرك وار مىفرسايند آن وقت كه بيدها بوى اشك پرنده را به خود مىگيرند مىخواهيم كه بيايى، تمام دنيا با يك كهكشان احساس به تو خواهند گفت كه بيايى تا اميدشان به ياس دچار نشود. نگذار تا احساس هاى زشت، عشق تو را از من بربايند كه نااميدى امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهايم را از جسم و روحم بزدايد. منتظر لطيف ترين حرمت الهى خواهم بود، منتظر سپيدترين دست بشر، طولانىترين آرزو و خوشبوترين نسيم الهى. آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به اين زودى رانديم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال يك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مىدانم كه ابليس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برايم چيزى نماند جز كبر و آن هم رهايم كرد، حال هيچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مىكردى نبودم، اما از راهى دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمىباريد اما زمين تر بود. از زمان اولين گريهام تا به حال عشق تو را در من تزريق كردند؛ اما حال شك، تكه تكه عشقت را از قلبم مىربايد. صدايت مىزنم، بشنو، فرياد مىزنم با جانم، دلم با گلويم هم آوا مىشود كه اى منجى! اى سوار سبز پوش جلگه هميشه سبز، كاش تو مىماندى! آن روز كه از كنارم گذشتى از خاطر نمىبرم كه نسيم، بوى خوش پاكىات را سالهاست كه برايم هديه مىآورد. دلم مىخواهد با اشك نامهاى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنويسم، بعد دستى گرم از جنس لطيف تو هويدايش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق ترينم. آه اگر مىدانستى كه چقدر به عشقى چون تو مىبالم يا صاحب الزمان .
نويسنده:یک بسیجی |
پنجشنبه 11 مرداد1386
|
|
|
موضوع:
نجوا با امام زمان (عج)
| لينک ثابت
|
|
|
آمدنم دور نيست
|
آمدنم دور نيست![]() باغها را چراغان كنيد؛ بوى انار، مشام پرستوها را ديگر نمىگزد. زاغكى، زير سرو بن خزيده است؛ پيدايش كنيد؛ به خم رنگ بيندازيدش، طاووس مىشود. امروز همه از دايره بيرونترند. (1) كمرها كه آلوده صد بندگى بودند، شال همت به خود پيچند كه پيچ و تاب راه هنوز بسيار است. تاجهايى كه مرداب افكندگى، قى مىكردند، اينك تكه پارههاى سنگ فرش بازارند. آمدنم، مثل شعر، ناگهانى است؛ مثل سبزه، نقاش زمين است؛ مثل گريه، با خود هزار عاطفه مىآورد؛ به شيرينى يارى است كه رقيب موميايى او، شمع را به عزا نشانده است. آمدنم، مثل تحويل سال است؛ پر از خنده و ديدار. آمدنم، آمدنى است. فانوسها را يك يك به كوچه آوريد؛ درآبگينههايشان آتش بريزيد، تا در صبح استقبال، كسى دلمرده نباشد. غنچهها را ديگر، چشمههاى خون نخوانيد. ابرها، پيغام طراوت مىگزارند، گريه آسمان نيستند من در راهم. اندك آب خود را به خاك راه آلوده نكنيد. من با خود يك اقيانوس ابر آوردهام؛ همه از بهر شماست. شنيدهام بچه مرشدهاى خاخام، عكس مرا مىدزدند، حمايل مىكنند، و كنار نيل مىروند، تا چند گرم مهربانى از خدا پس انداز كنند. شنيدهام از پشت ابرهاى سياه و سرد، بر سر شما آهنهاى گرم مىريزند. شنيدهام با شما آن مىكنند كه عجوزههاى روستاى پايين رودخانه، با گنجشكان بىآزار. شنيدهام فرعون زادههاى اهرام خو، به شما مىخندند و غيبت مرا تسخر- نيشخند- مىزنند. به آن گورهاى ايستاده بگوييد: موسى، برادر من، جمله شما را به هيچ فروخت، و اگرهيچ، سايهاى مىداشت، شما را از آن نيز بهره نبود. بگوييد: هيچستان شما، از روى نيل تا پايين آناست؛ آنجا كه فرعون براى شما ميراث گذاشت. به آنها بگوييد: آسمان حجاز به نياى من گفته است: شما همان نامردمانى هستيد كه از گاو موسى شير به لب و دهان خود پاشيديد، اما دختران خود را هلهله كنان به نكاح گوسالهى سامرى در آورديد. كابين آن را هم ستانديد: چهل سال سعى بى صفا. من از مقدار شما بيشم. حديث خار و گل، يا شمع و پروانه، يا تشنه و آب، يا باغ و بهار، رها كنيد كه اينها همه كهنه ردايى است نخ نما. ندبه بخوانيد؛ ندبه هميشه تازه است. ندبه هر روز شما را جمعه مىكند. كاش هميشه كودك مىمانديد، و با من به همان زبان گريه سخن مىگفتيد. چقدر دوست دارم اين تنها زبان زنده را. گريه تنها زبانى است كه دروغ را نمىشناسد، و درس فريب در واژگان مدرسه او نيست. حسرت نخوريد به روزگار كسانى كه در بازارمىايستند، و در خانه نشستن را از ياد بردهاند. روز بيدارند، و شب نيز بيدار.
نويسنده:یک بسیجی |
پنجشنبه 4 مرداد1386
|
|
|
موضوع:
نجوا با امام زمان (عج)
| لينک ثابت
|
|