اميد سبز

هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم و در انتظار قاصدكي مي نشينم .
كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد، گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.
اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو مي آيي و در هر قدم شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت .
تو مي آيي و روي هر درخت لانه اي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
صداي تو، بغض فضا را مي شكافد.
فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند.
با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:" به نام خداي اميدها"!

تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است.
تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني
و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.
دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است.
تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد.
تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد...
تو مي آيي اي پسر فاطمه ، يوسف زهرا يا مهدي. به اميد آن روز!
اللهّم عجل لوليک الفرج
اي بي هيچ فاصله!
اي عزيز بزرگوار! همواره کبوترا
نه نگاهت مي کنم و با اشتياق، دانه دانه محبت تو را مي چينم.
ياد تو، پر پروازم مي دهد. نامت، آوازم مي دهد!
ذکر فضايل تو، مرا به سرآغازهاي نيکو، رهنمون مي شود. دلم اسير مهر تو مي شود،
يک آسمان ستاره شادي، در کهکشان وجودم سوسو مي زند.
هر دم، از خورشيد وجود تو، که گرمابخش دلهاي همگان است،
نيرو مي گيرم و به اوج آسمان معنا راهي مي شوم!
اي اميد همه! اي بلندترين زمزمه! اي بي هيچ فاصله! اي زداينده هر چه واهمه!
به راستي که هر کس از برکت نگاه تو بگريزد،
در انجمادي تيره و در انزوايي سرد و ساکت محبوس مي ماند.
هر که از تو دوري کند، دير يا زود، بايد از خاکستر اشتباه تيره خود فرارکند
و با تن شويه در اقيانوس رحمت تو قرار بيابد.
هر کس پريشان محبت تو شود، پشيمان نخواهد شد!
اي آسمان بلند فضيلت! اي بلنداي عظمت! اي راهنماي سبز حقيقت!
اي ژرفاي هستي و طراوت!
ياد و نام تو، برترين و زيباترين گلي است که دردلهاي مومنان مي رويد.
گلي که هيچ گاه پژمردگي ندارد. گل خوشبويي که تا ظهور خورشيد رويت، هماره مي پايد.
عشق تو در دلهاي ما، مستدام باد!
اللهّم عجل لوليک الفرج
عریضهها را چاه كجا مىبرد؟

خاموشتر از چراغ مرگیم
روشنتر از آفتاب كجایى؟
عقربكهاى ساعت، تا كى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.
در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مىكشیم.
آن روز كه بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.
آغاز و فرجام خویش را در تو مىجوییم.
این گریه را پایانى است اگر، اشك راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.
پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را كام و بودن را نام تویى.
من كیستم؟ تو كیستى؟ من اینك نه آنم كه بودم. تو همچنان آنى كه بودى.
مگذار كه بگویم در تن من، امید را به خاك سپردند و سنگى صنوبرى شكل بر سر آن نهادند.
هیچیم هیچ، بىتو اى همه كس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...
دلى داریم به پریشانى دود; سرى داریم به حیرانى رود;
چشمى به گریانى ابر; غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشایندى، نه مرگ ظفرمندى.
رفتن، یعنى غیبت، آمدن، یعنى ظهور. بودن یعنى انتظار.
كار یعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سیاست، یعنى به لبخند تو خندیدن.
حكومت، یعنى زیر پاى تو فرش گستردن. عاشورا، یعنى غمهاى تو.
محرم، یعنى دمیدن مهتاب فراق.
این است معناى حقیقى كلمات.
عریضهها را چاه به كجا مىبرد؟ آیا او هم...
سر و دست مىشكند غول فراق: ما به جنگ مگسها بسیجیدهایم.
اگر نه یك دم هماواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستیم؟
خوشا آن در كه به روى تو هر روز مىخندد.
