تبليغاتX
یاس کبود

یاس کبود

    دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست!

 

                 دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست!

 

                               گل سرخ

 

سلام آقا جان!

باز هم جمعه  رنگ خون شد و من،

 هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟

همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه...

کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است

 که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد.

همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است...

آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار

 هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن...

به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده...

شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده...

بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند...

 شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!...

بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی

آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید...

بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود...

ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی..

 از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

 

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز      هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی      دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

 

 نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی...

شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام...

تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام...

می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟

اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر،

مگذار غرق شوم...

اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته...

نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام...

دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم...

قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده

 که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند

آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده...

 همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا..

 همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است...

همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم!

 توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا...

روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 18 بهمن1386

    قسم
 

                         قسم

                 موعود

به فریاد قسم و به سوگنامه دل

زخمی‌ام و خسته

نه دل ماند و نه دلدار

چشمم چنان مست باریدن است که گیوه‌هایم در گل مانده

زبانم به شن نشسته

و دستانم در باتلاق زندگی فرو رفته و معذور از نوشتن‏

بگویید کجایند آدمیان و پیغمبران و امامان

آنان پاک بودند و استوار

آنان به درد دنیا خم نمی‌شدند

در چشمشان دنیا حقیر بود و پست

آری همین پست دنیا زهر بر آنان داد

سرشان بر نیزه هدیه داد و میخ در بر سینه‌شان کوبید

پستی دنیا تیغ بر فرق فرود آورد و گوشواره از گوش کشید

و این دنیای پست است که عشق را گریزان کرد و بشر را خودنما

حرمت را برچید و غیرت را خرد کرد

شرف را بر باد داد و حیا را تکه تکه کرد

این دنیای پست است که انسانیت را سر برید

 

                                           موعود
 

برای چه ماندیم و برای چه نسل بعد از خود را می‌زاییم

که هر چه پیش می‌رویم بیشتر به گل می‌نشینیم

و سرمان را مغرورتر بر آسمان می‌کشیم

پس چه شد که اکنون همه به نمایش خود مشغولند

چه شد که همه خود را رنگین به دیگری می‌شناسانند

چه شد که دیگر از آن خود نیستیم

هیچ کس در طرح خود نیست

هیچ کس پایبند عهد ازلی‌اش نیست

هیچ کس خود را که نه، خدایش را نیز نمی‌شناسد

چه شد ما در پس پرده، پرده‌ای دیگر بر خود کشیدیم

چرا وجودمان را با رنگ ننگین می‌کنیم

چرا فراموش کرده‌ایم وجود کیستیم و چه در وجودمان جاری است‏

به خود آییم

آنگاه که زمان می‌آید و مکان نابود می‌شود

دیگر دستگیری نمی‌یابیم 

اللهّم عجل لوليک الفرج

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 4 بهمن1386 ادامه مطلب