تبليغاتX
یاس کبود

یاس کبود

    تا چند؟

                          

                             تا چند؟

                                              
 

چقدر چله نشینی؟... چهل... چهل... تا چند؟

چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند

*

به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود!

که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند

که روزها همه مثل هم‌اند- سرد و سیاه-

غروب‌ها و سحرهاش خسته‌ام کردند

کشانده‌اند مرا روزها به تنهایی

گمان کنم که مرا منتظر نمی‌خواهند!

*

تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست

جهان عاشقی‌ام را غروب‌ها آکند...

تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت

تو نیستی که درختان به خویش می‌بالند!

تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست

*

چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند

به چشم‌های کسی احتیاج دارد که

زند به شاخه ادراک خاکی‌اش پیوند

به چشم‌های کسی که شبیه یک منجی

زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند

*

چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟

چقدر بی تو سرودن قصیده‌های بلند؟

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 2 خرداد1387

    کی ببینم ؟
 

                                            کی ببینم ؟

                                     
                                   

كی ببینم چهره زیبای دوست ؟

كی ببویم لعل شكر خای دوست ؟

كی در آویزم به دام زلف یار ؟

كی نهم یك لحظه سر بر پای دوست ؟

كی بر افشانم به روی دوست ، جان ؟

كی بگیرم زلف مشك آسای دوست ؟

این چنین پیدا ز ما ، پنهان چراست ؟

طلعت خوب جهان آرای دوست ؟

همچو چشم دوست بیمارم ، كجاست ؟

شـِكـّری ، زان لعل جان افزای دوست ؟

در دل تنگم ، نمی گنجد جهان

خود نگنجد دشمن اندر جای دوست

دشمنم گوید كه : ترك دوست گیر

من به رَغم دشمنان جویای دوست

چون محب ، واله و شیدا شدی

دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387

    نوروز منتظران

 

                              نوروز منتظران

                                          امام زمان

در تقویم انتظار، همه فصل ها از عطر بهارى مهدى علیه السلام متبرك است.

نوروز منتظران روزى است كه از شب ظهور آغاز مى شود.

انتظار، فاصله اى است میان دو جمعه: جمعه ولادت و جمعه ظهور.

بهار، همه طراوتش را مدیون یك گل است: گل زیباى نرگس.

اگر سختى زمستان غیبت نبود، شوق آمدن بهار عدالت معنا نداشت.

خانه تكانى، رسم قدیمى همه منتظران بهار است. بهار مهدى علیه السلام از راه مى رسد،

 خانه تكانى دل ها را فراموش نكنیم.

بهترین هدیه اى كه مى توان براى گلدان شكسته قلب منتظران خرید؟

یك شاخه گل نرگس است.

جمعه ها كافى نیست، هر روز سهمى را به امام زمان علیه السلام اختصاص بدهیم.

منتظران واقعى به اشك و آه و دعا اكتفا نمى كنند.

نوروزها مى آیند و مى روند، حیف است!

 اگر فقط با نقل و شكلات و شیرینى و دید و بازدید برگزارش كنیم.

كم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشیند و صاحبخانه را نشناسد، حتى اگر او را نبیند.

امام زمان علیه السلام بیشتر از آن به گردن شیعه حق دارند!

 كه فقط نیمه هاى شعبان و جمعه ها به یادشان بیفتیم.

اگر خورشید از چشم ما پنهان مانده است،

 تقصیر ابرها نیست، چشمان ما باران نخورده است.

حتى اگر امام از چشم ما غایب باشد، باز هم ما از چشم او غایب نیستیم.

اى كاش روزهاى «غفلت» ما از شب هاى «غیبت» او طولانى تر نبود.

مبادا فقط وقتى همه درها به رویمان بسته شد، درب خانه امام زمان علیه السلام را بزنیم.

مكه با همه «صفا»یى كه دارد، بى گل روى مهدى علیه السلام بى«صفا» است.

هر دستى در آرزوى بوسیدن حجرالاسود است،

حجرالاسود در آرزوى بوسیدن دست مهدى علیه السلام است.

منتظرتر از امام زمان علیه السلام سراغ داریم؟ 1168 سال در انتظار!

دلنشین ترین اشعار در دیوان انتظار، سروده دل سپرده ترین شاعران است،

 آنها كه دل به حضرت مهدى علیه السلام سپرده اند.

نماز هیچ مأمومى بى امام اقامه نمى شود، ما چند ركعت را به امام خویش اقتدا كرده ایم؟

دیر و زودش مصلحت است، امّا هیچ عریضه اى بى جواب نمى ماند.


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 8 فروردین1387

    یا ایها العزیز

 

                  یا ایها العزیز

 

                                     سلام برمهدی

 

پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز

آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست

رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز

جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم

از کوره راه‌های بلا ایها العزیز

وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران

وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود

این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه جان

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

- ما- جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

دستم تهی است... راه بیابان گرفته‌ام

دست من و نگاه شما ایها العزیز


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 23 اسفند1386

    اگر او بیاید...
 

                  اگر او بیاید...

                                 امام زمان

 

اگر او بیاید ...

جهان با فروغ جمال عالم آرایش منور گردد.

راهها امن شود.

 ثروت به طور مساوی تقسیم گردد.

همه گنجها را استخراج نماید.

جهان در آسایش و آرامش بی نظیر قرار گیرد.

همگان از حکومت‏حضرتش خشنود باشند.

زمین برکاتش را خارج سازد.

پرچم اسلام بر فراز گیتی به اهتزار در آید.

امت اسلامی مجد و عظمت فوق العاده‏ای پیدا کند.

حکومتهای جابرانه ریشه کن شوند.

شرق و غرب جهان به تسخیر آن حضرت در آید.

فرهنگ بشری به والاترین حد خود برسد.

جهان در ثروت و آبادانی غوطه‏ور شود.

انسانها از رشد عقلانی برخوردار شوند.

همه بدعتهای جاهلی ریشه کن شود.

کینه توزی و دغلبازی رخت‏ بر بندد.

امتیازهای طبقاتی از بین برود.

روابط انسانها بر اساس صفا و وفا استوار گردد.

نیاز همگان بر طرف شود و کسی حاضر به پذیرش زکات نباشد.

همگان در دل خود احساس بی نیازی کنند.

نشانی از شرک و کفر در روی زمین باقی نماند.

همه گردنکشان در برابر آن حضرت تسلیم شوند.

قلب مؤمن از فولاد استوارتر شود.

مردم آرزو کنند که ای کاش نیاکانشان زنده بودند و آن روز فرخنده را می‏دیدند.

عدالت در همه‏جا گسترده شود، احدی مورد ستم قرار نگیرد.

در روی زمین ویرانه‏ای نمی‏ماند، جز اینکه آباد گردد.

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 2 اسفند1386

    دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست!

 

                 دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست!

 

                               گل سرخ

 

سلام آقا جان!

باز هم جمعه  رنگ خون شد و من،

 هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟

همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه...

کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است

 که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد.

همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است...

آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار

 هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن...

به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده...

شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده...

بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند...

 شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!...

بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی

آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید...

بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود...

ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی..

 از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

 

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز      هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی      دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

 

 نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی...

شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام...

تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام...

می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟

اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر،

مگذار غرق شوم...

اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته...

نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام...

دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم...

قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده

 که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند

آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده...

 همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا..

 همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است...

همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم!

 توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا...

روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 18 بهمن1386

    قسم
 

                         قسم

                 موعود

به فریاد قسم و به سوگنامه دل

زخمی‌ام و خسته

نه دل ماند و نه دلدار

چشمم چنان مست باریدن است که گیوه‌هایم در گل مانده

زبانم به شن نشسته

و دستانم در باتلاق زندگی فرو رفته و معذور از نوشتن‏

بگویید کجایند آدمیان و پیغمبران و امامان

آنان پاک بودند و استوار

آنان به درد دنیا خم نمی‌شدند

در چشمشان دنیا حقیر بود و پست

آری همین پست دنیا زهر بر آنان داد

سرشان بر نیزه هدیه داد و میخ در بر سینه‌شان کوبید

پستی دنیا تیغ بر فرق فرود آورد و گوشواره از گوش کشید

و این دنیای پست است که عشق را گریزان کرد و بشر را خودنما

حرمت را برچید و غیرت را خرد کرد

شرف را بر باد داد و حیا را تکه تکه کرد

این دنیای پست است که انسانیت را سر برید

 

                                           موعود
 

برای چه ماندیم و برای چه نسل بعد از خود را می‌زاییم

که هر چه پیش می‌رویم بیشتر به گل می‌نشینیم

و سرمان را مغرورتر بر آسمان می‌کشیم

پس چه شد که اکنون همه به نمایش خود مشغولند

چه شد که همه خود را رنگین به دیگری می‌شناسانند

چه شد که دیگر از آن خود نیستیم

هیچ کس در طرح خود نیست

هیچ کس پایبند عهد ازلی‌اش نیست

هیچ کس خود را که نه، خدایش را نیز نمی‌شناسد

چه شد ما در پس پرده، پرده‌ای دیگر بر خود کشیدیم

چرا وجودمان را با رنگ ننگین می‌کنیم

چرا فراموش کرده‌ایم وجود کیستیم و چه در وجودمان جاری است‏

به خود آییم

آنگاه که زمان می‌آید و مکان نابود می‌شود

دیگر دستگیری نمی‌یابیم 

اللهّم عجل لوليک الفرج

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 4 بهمن1386 ادامه مطلب

    درک حضور

                      

                      درک حضور 

 

                    امام زمان

 

روی تو را ز چشمه نور آفریده‌اند

لعل تو از شراب طهور آفریده‌اند

خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست

آیینه تو را ز بلور آفریده‌اند

پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش

خورشید را برای ظهور آفریده‌اند

منعم مکن ز مهر خود ای مه! که ذره را ‏

مفتون مهر و عاشق نور آفریده‌اند

خیل ملک ز خاک در آستان تو

مشتی گرفته، پیکر حور آفریده‌اند

عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست

کز یک دم تو، نغمه صور آفریده‌اند

از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر‏

سینای عشق و نخله طور آفریده‌اند

آلوده‌ایم و بیم به دل ره نمی‌دهیم

از بس تو را رحیم و غفور آفریده‌اند

سرمایه سرور دل ما ز درد توست

درد تو را برای سرور آفریده‌اند

عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد

بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند

از نام دلربای تو همت گرفته‌اند

تا برج آخرین مشهور آفریده‌اند

عشاق را به کوی وصال تو ره نبود

این راه دور را به مرور آفریده‌اند

‏(پروانه) را در آتش هجران خود مسوز

کو را برای درک حضور آفریده‌اند

 

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 13 دی1386

    فروغ دیده نرگس
 

 

                         فروغ دیده نرگس


                                           
 
 
 
                                        شكفت غنچه و بنشست گل به بار، بیا!

دمید لاله و سورى ز هر كنار، بیا!

بهار آمد و نشكفت باغ خاطر ما

تو اى روانِ سحر! روح نوبهار! بیا!

مگر چه مایه بود صبر، عاشقان تو را؟!

ز حد گذشت دگر رنج انتظار، بیا!

ز هر كرانه، شقایق دمیده از دل خاك

پى تو تسلّى دل‏هاى داغدار، بیا!

ز عاشقان بلاكش، نظر دریغ مدار

فروغ دیده نرگس! به لاله‏زار بیا!

ز منجنیق فلك سنگ فتنه مى‏بارد

مباد آن كه فرو ریزد این حصار، بیا!

یكى به مجمع رندان پاك باز، نگر!

دمى به حلقه مردان طرفه كار، بیا!

به سوى غاشیه‏داران میر عشق، ببین!

به كوى نادره كاران روزگار، بیا!

چه نقش‏ها كه بنشستند به صحیفه دهر

ز خونشان شده روى شفق نگار، بیا!

طلایه‏دار تواند این مبشّران ظهور

به پاس خاطر این قوم حق‌گزار بیا!

درین كویر كه سوزان بود روان سراب

تو اى سحاب كرم! ابر فیض بار بیا!

ز دست برد مرا، شور عشق و جذبه شوق

قرار خاطر بی‌قرار بیا!

اللهّم عجل لوليک الفرج

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 22 آذر1386

    در طلب خورشید
     

                                       در طلب خورشید                    
                                    
               
                                                
           

آهنگ خاوران می كنیم، و به سوی چشمه خورشید می شتابیم...

به خاورستان تابناك فروغ ازلی هدایت چشم می دوزیم،

 و به آهنگ فرارسیدن طلایع روزهای نورانی، خویشتن را سرشار می سازیم ...

از سر امواج اثیری سپیده دمان می گذریم،

و جان خود را با لمعات آن خورشید روشنایی‌ها و تابش‌ها، روشن می داریم ...

دل را از پرتو تَوَلای آن مهر درخشان می افروزیم،

و دست طلب به سوی آفاق هستی‌ها دراز می كنیم، و آنجا جان‌ها را می طلبیم ...

از مغاك ‌های تاریك می‌هراسیم،   و دل به طلب نور می سپاریم  

درخشش‌های فجر امید را مشعل راه می كنیم، و به آفاق نور خیره می شویم ...

... و بدینگونه می رویم تا گامی در راه خورشید شناسان خورشید طلب بنهیم،

 و تا خاك راه خورشید طلبان خورشید شناس را توتیای چشم كنیم ...

ای فروغ هدایت، بتاب!

و ای خورشید جهان‌ها، بیا!

ای روشنگر هستی، بیافروز!

و ای راز بزرگ تجلی، چهره بنمای!

ای كعبه مقصود، نمایان شو!

و ای قبله موعود، عیان شو!

ای مشعل علم، روشنی بخش!

و ای مربی عقل، آگاهی ده!

ای حامل قرآن، بیا!

و ای صاحب شمشیر، برخیز!

ای امید رهایی، بشتاب!

و ای پناه همگان، فرارس!

ای ذخیره الهی، به در آی!

و ای عصمت دردها، بهبودی بخش!

و ای نجات جان‌ها، حیات آفرین!

ای سرّ عظیم، بخوان!

و ای اسم اعظم، بدم!

ای كشتی نجات، به سوی ما آی! ...

و ای ساحل رستگاری، پیدا شو!

بیا و مشتاقان مهجور را دریاب، و شیفتگان بیتاب را آرامش بخش!

ما كوله بار دل تاریك بر دوش نهاده، در این هامون بیكران راه می سپاریم،

 و تو را و نشان سر منزل تو را می جوبیم ...

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

ای خورشید، از تابیدن دریغ مَورز!

ای كانون نور، از پرتوافشانی سرمپیچ!

و ای مایه حیات، ما را از اقیانوس بیكران حیات كه در اختیار تو است، قطره ای بنوشان!

بر ما احسان كن، كه خدا احسان كنندگان را دوست می دارد.

ای عزیز مصر وجود!

جمال خویش ز اهل نظر دریغ مدار

عطای خود ز گدایان در دریغ مدار

ای مسیح المسایح...

                             اللهّم عجل لوليک الفرج

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 8 آذر1386

    ای فرزند هاشم!
              

                          ای فرزند هاشم!
 
                                           

ای فرزند هاشم!

پدران تو همگی بخشنده و گشاده دست بودند.

ای فرزند سخاوت و كرامت!

تو نیز احسان و بخشش را از آنان به ارث برده ای.

یا صاحب الزمان!

ما همیشه نیازمند بخشش و دِهِش توهستیم.

روزهای جمعه كه روز ظهور تو خواهد بود،

نیازمند و محتاج،

بی پناه و بی یاور،

اما شادمان و امیدوار،

به در خانه لطف و احسان تو می آییم و می گوییم:

هم امروز، جمعه است؛

و جمعه روز توست؛

همان روزی كه در آن، انتظار ظهور تو را داریم؛

همان روز كه در آن فرج و گشایش برای مؤمنان را به دست تو آرزو می كنیم؛

همان روز كه در آن، امید كشتن كافران را به شمشیر تو داریم.

مولای من!

در این روز من میهمان و پناهنده توام؛

مولای من!

تو نیز كریم و بخشنده ای هستی كه فرزند كریمان و بخشندگانی.

تو از سوی خدا مأموریت داری كه شیعیان- كه نه همه درماندگان- را پناه دهی.

مرا نیز ضیافت كن و پناهم ده.

درود خدا بر تو و خاندان پاك تو باد.

ای نور دیده!

ما همیشه و در همه حال میهمان توایم.

ریزه خوار سفره احسانت هستیم.

ای سید!

سخت حاجتمندیم . دست نیاز به سوی تو گشوده ایم، ناامیدمان مكن.

ای سرور!

گرسنه ایم، گرسنه لطف تو،

از خوان احسان خویش بی بهره مان مگذار.

ای كریم!

تشنه ایم، تشنه محبت و دوستی تو،

از زلال محبت خویش سیرابمان كن.

ای عزیز!

برهنه ایم، برهنه لباس عزت و آبرو،

لباس عزت و عافیت به ما بپوشان.

ای آقا!

گرفتاریم، گرفتار كمان ابروی تو،

با نگاهی از سر رحم و مرّوت ما را از غم روزگار هجران برهان.

حاجیان كوی تو و زائران كعبه وجودت هستیم.

در دوران قحطی انسانیت و سختی دینداری آمده ایم.

سرگشته و آواره ایم، رحل اقامت كجا افكنیم؟

پناهمان ده.

                            اللهّم عجل لوليک الفرج


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 24 آبان1386

    رؤیای بزرگ وصل

 

                           رؤیای بزرگ وصل

                                         

مولای من تو طلیعه نوری !

برگی از قرآن ، فرشته ای والاتر از فرشتگان مقرب الهی كه جایگاهش را زمین خدا نهاده اند.

 یوسفی دیگر، كه اگر یوسف را تنها زلیخایی عاشق بود تو را دنیایی مشتاقند.

تو چشمه ای از محبتی كه سیرابی از تو نشاید.

 قطعه ای از بهشت كه اگر هست همه بازتابی از نور تواند و روشنی نباشد، 

 مگر آن كه تو از پشت كوههای بلند انتظار بیرون آیی.

 آقای من، عزیز من در انتظار تو ماندن،

 همه را به تنگ آورده و لحظه دیدارت رؤیایی بزرگ شده است.

 یارانت به تیغ جاهلیت كافران گرفتار گشته اند

 و در خموشی غروب دلتنگ و طولانی ات سخت غمینند.

 هرشب جمعه به همراهت رو به درگاه معبودشان دست به دعا برمی دارند

 كه ای یكتای بی همتا،

 تو عنایتی بنما و آن دلداده را به دلدار رسان، 

 كه اگر بر شكستن است سنگ صبور دل نیز شكست.

اكنون كه قلم برداشته ایم و برای تو می نویسیم.

باید بگویم كه دلهایمان برای جواب پراز محبت تو سخت می تپد كه...

" اگر سیلی زند لیلی درمیان آن همه مردم مرا، دل من خوش داردش."

                               اللهّم عجل لوليک الفرج

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 10 آبان1386

    اميد سبز

                      

                   اميد سبز

 

                                    امام زمان عج

                       
هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم و در انتظار قاصدكي مي نشينم .

كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد، گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.

اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.

 تو مي آيي و در هر قدم شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت .

 تو مي آيي و روي هر درخت  لانه اي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت.

 صداي تو، بغض فضا را مي شكافد.

 فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند.

با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:" به نام خداي اميدها"!

   
                    اميد سبز

تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است.

 تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني

و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.

 دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است.

تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد.

 تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد...

تو مي آيي اي پسر فاطمه ، يوسف زهرا يا مهدي. به اميد آن روز!

 

                             اللهّم عجل لوليک الفرج

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 26 مهر1386

    اي بي هيچ فاصله!

 

                اي بي هيچ فاصله!      

                                                                            

                                             

اي عزيز بزرگوار! همواره کبوترا

نه نگاهت مي کنم و با اشتياق، دانه دانه محبت تو را مي چينم.

 ياد تو، پر پروازم مي دهد. نامت، آوازم مي دهد!

ذکر فضايل تو، مرا به سرآغازهاي نيکو، رهنمون مي شود. دلم اسير مهر تو مي شود،

 يک آسمان ستاره شادي، در کهکشان وجودم سوسو مي زند.

 هر دم، از خورشيد وجود تو، که گرمابخش دلهاي همگان است،

نيرو مي گيرم و به اوج آسمان معنا راهي مي شوم!

اي اميد همه! اي بلندترين زمزمه! اي بي هيچ فاصله! اي زداينده هر چه واهمه!

 به راستي که هر کس از برکت نگاه تو بگريزد،

در انجمادي تيره و در انزوايي سرد و ساکت محبوس مي ماند.

هر که از تو دوري کند، دير يا زود، بايد از خاکستر اشتباه تيره خود فرارکند

و با تن شويه در اقيانوس رحمت تو قرار بيابد.

 هر کس پريشان محبت تو شود، پشيمان نخواهد شد!

اي آسمان بلند فضيلت! اي بلنداي عظمت! اي راهنماي سبز حقيقت!

اي ژرفاي هستي و طراوت!

ياد و نام تو، برترين و زيباترين گلي است که دردلهاي مومنان مي رويد.

 گلي که هيچ گاه پژمردگي ندارد. گل خوشبويي که تا ظهور خورشيد رويت، هماره مي پايد.

عشق تو در دلهاي ما، مستدام باد!

                              اللهّم عجل لوليک الفرج

 

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 19 مهر1386

    عریضه‏ها را چاه كجا مى‏برد؟

 

                      عریضه‏ها را چاه كجا مى‏برد؟

 

                   مهدي

خاموش‏تر از چراغ مرگیم

روشن‏تر از آفتاب كجایى‏؟

عقربك‏هاى ساعت، تا كى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.

در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى‏كشیم.

آن روز كه بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.

آغاز و فرجام خویش را در تو مى‏جوییم.

این گریه را پایانى است اگر، اشك راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.

پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را كام و بودن را نام تویى.

من كیستم؟ تو كیستى؟ من اینك نه آنم كه بودم. تو همچنان آنى كه بودى.

مگذار كه بگویم در تن من، امید را به خاك سپردند و سنگى صنوبرى شكل بر سر آن نهادند.

هیچیم هیچ، بى‏تو اى همه كس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...

دلى داریم به پریشانى دود; سرى داریم به حیرانى رود;

چشمى به گریانى ابر; غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشایندى، نه مرگ ظفرمندى.

رفتن، یعنى غیبت، آمدن، یعنى ظهور. بودن یعنى انتظار.

كار یعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سیاست، یعنى به لبخند تو خندیدن.

حكومت، یعنى زیر پاى تو فرش گستردن. عاشورا، یعنى غمهاى تو.

محرم، یعنى دمیدن مهتاب فراق.

این است معناى حقیقى كلمات.

عریضه‏ها را چاه به كجا مى‏برد؟ آیا او هم...

سر و دست مى‏شكند غول فراق: ما به جنگ مگسها بسیجیده‏ایم.

اگر نه یك دم هماواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستیم؟

خوشا آن در كه به روى تو هر روز مى‏خندد.

 

                       اللهّم عجل لوليک الفرج

 

 

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 5 مهر1386

    يا صاحب الزمان ! ...

 

                يا صاحب الزمان ! ...

                                 

يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست  .

شرمنده ايم .

مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .

مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم .

يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ،

و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .

به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .

اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به كوه و صحرا گذاريم ، مي گذاريم .

اي يوسف زهرا !

خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند ،

ما و خاندانمان نيز گرفتاريم ،

روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .

به ما ترحم كن كه بيچاره ايم و مضطر

اي عزيزِ مصرِ وجود !

سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .

نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهكار

از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر كن .

يابن الحسن !  

اما ...

اي آقا ! اي كريم ! اي سرور !

ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .

آن كالاي اندك را هم نداريم .

اما... نه ،

كالايي هر چند ناقابل و كم بها آورده ايم .

دل شكسته داريم

و مقدورمان هم سري است كه در پايت افكنيم .

نااميديم و به اميد آمده ايم .

افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم .

سفارش نامه اي هم داريم .

پهلوي شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ايم .

يا صاحب الزمان !

به يقين ، تو از يوسف مهربانتري .

تو از يوسف بخشنده تري .

به فريادمان برس ، درمانده ايم .

اي يوسف گم گشته ! و اي گم گشته ي يعقوب !

يعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداريم .

در دوران پر درد هجران ، اشك مي ريزيم و مي گوييم :

تا به كي حيران و سرگردان تو باشيم .

تا به كي رخ ناديده ترا وصف كنيم .

با چه زباني و چه بياني از اوصاف تو بگوييم و چگونه با تو نجوا كنيم .

سخت است بر ما ، كه از دوري تو ، روز و شب اشك بريزيم .

سخت است بر ما ، كه مردم نادان تر واگذارند .

سخت است بر ما ، كه دوستان ، ياد ترا كوچك شمارند .

يا بقّيةالله !

خسته ايم و افسرده ،

نالانيم و پژمرده ،

گريه امانمان را بريده است .

غم دوري ، ديوانه مان كرده است .

اما نمي دانيم چه شيريني و حلاوتي در اين درد و دوري است كه مي گوييم :

كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكيبايي كند .

تا من نيز در بي قراري ، ياريش دهم

كجاست آن چشم گرياني كه از دوري تو اشك بريزد ؟

تا من او را در گريه ياري دهم

مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .

شكرگزار و سپاسگو نجوا مي كنيم :

الحمدلله رب العالمين .

                             اللهّم عجل لوليک الفرج

 


 
نويسنده:یک بسیجی |  پنجشنبه 29 شهریور1386