خورشید مهربان مشرق تبار من!

پردهها را كنار زده ام و به دور دست خیره شده ام.
شب چتر خود را بر سر شهر باز كرده. اما انگار خوابُ همه ی مردم را بلعیده است.
تنها ماه، این عابر گم شده در راه، بیدار است.
ببین امشب، شیدایی شور شبانگاهی، در جان واژههایم نیز ریشه دوانده است.
خورشید مهربان مشرق تبار من!
در مسیر آمدنت چشمهایم را گم كرده ام.
در قلب مشتاق و پر تپشم فرود بیا و آهسته در جانم طلوع كن!
از همه پنجرهها عبور كن و همه غروبها را خط بزن!
به شوق دیدن تو، كبوتری از گریبانم به سمت تو بال میگیرد.
مسافر همیشگی لحظههایم!
كنار این پنجره تاریك واین جاده ی بی انتها، انتظار آمدنت را نفس میكشم.
... و مگر من چه دارم جز یك قلب مجروح كه تقدیمت كنم؟...
همین.
منبع : سایت تبیان
بانو و غروب جمعه

بانو همواره چشم به آسمان داشت و به دهان پدر.
زیرا از زبان پدر راههای آسمان گشوده میگشت.
بانو فرمود: فرزندانم حسن، حسین بر بلندای بام روید
و هنگامی که نیمی از خورشید به سمت مغرب نزدیک میشود مرا آگاه کنید تا دعا کنم.
مادر! چرا در این زمان میخواهید دعا کنید؟
بانوی جهانیان فرمود: شنیدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفت:
که به یقین در روز جمعه ساعتی است که ممکن نیست .
شخص مومن از خدای عزوجل امر و کار خیری را درخواست کند
مگر این که به او ارزانی میکند.
به پدرم عرض کردم: ای رسول خدا! این ساعت چه موقع است؟
فرمودند: زمانی که نیمی از خورشید به سمت غروب نزدیک شود.
آری این خاندان از روز نخست با عصر جمعه همدل و همراه بودهاند!
و عصر هر جمعه، منتظر قدم و دعای این بزرگواران است.
آری، تاریخ منتظر این خاندان بوده و خواهد بود.
و برترین دعای عصر جمعه تعجیل در ظهور منتظر است.
منبع:سایت تبیان
کودک گمشده
ما مثل بچهای هستیم که پدرش دست او را گرفته است تا به جایی ببرد
و در طول مسیر از بازاری عبور میکنند. بچه جلب ویترین مغازهها میشود
و دست پدر را رها میکند و در بازار گم میشود و وقتی متوجه میشود
که دیگر پدر را نمیبیند؛!
او گمان میکند پدرش گم شده است، در حالی که واقعا خودش گم شده است.
انبیا، امامان و اولیا،!
پدران خلقند و دست خلایق را میگیرند تا آنها را سالم از بازار دنیا عبور دهند.
غالب خلایق جلب متاعهای دنیا شدهاند و دست پدر را رها کرده
و در بازار دنیا گم شدهاند.
امام زمان (علیهالسلام) گم و غایب نشدهاند، ما گم و محجوب گشتهایم.
ظاهرا میگوییم آقا میآید، ولی در حقیقت ما به خدمت حضرت میرویم.
ما به پشت دیوار دنیا رفته و گم شدهایم باید از پشت دیوار بیرون بیاییم تا ببینبم که امام زمان
(علیهالسلام) از همان ابتدا حاضر و منتظر ما بودهاند.
ترنّم آدینه

چشمت اگر مجال دهد
چشمت اگر مجال دهد
چون كودكی رسیدن سال جدید را
با دست زیر چانه تو را آه می كشم
چون غنچه ای كه آخر اسفند، عید را
برخیز و خاك را بنشان بر عزای باد
كافی ست هرچقدر كه رقصانده بید را
با شعر مثل زورقی آشفته كرده ام
آرام روزهای كران ناپدید را
بی شعر شاهی ام كه پس از سال ها نبرد
در پیشگاه قلعه نیابد كلید را
چشمت اگر مجال دهد ترجمان شوم
با لهجه صریح تغزل شهید را
(منبع:سایت تبیان)
آبشار نقرهای

صدای زیبای آبشار نقرهای را با همین گوشهای تیزم میشنوم.
گویی که قطره قطرهاش برایم حکم یک دریا دارند، صدایشان کردم آمدند
و برایم یک جام از آب گوارا آوردند.
گفتم: مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،
اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است، لیوان را گرفتم، نوشیدم آن را، گوارا بود
وبه دلم نشست و در همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،
هر چه نگاه کردم آن همه قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا چرا اینگونه مرا تنها گذاردند؟
چرا اینگونه سیراب شدم، اما مرا خواب کردند و رفتند، صدایی شنیدم،
به سویش دویدم و رسیدم، آری، آری،
این همان آبشار است و رفتم یک لیوان را در کنار سنگریزههای آبشار دیدم، دویدم، دویدم،
آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده، گفتم که هستی!
گفت: همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشستهای.
گفتم من لیاقت ندارم، چرا سراغم آمدی؟
گفت: پاک است دلت، اینگونه مگذار آلوده شوند، گفتم: چگونه؟
گفت مرا طلب کن، صدایم زن،
گفتم نمیرسد صدایم به گوشت، گفت رسیده، اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی.
گفتم عشقم را چه کنم، گفت: عاشق باش،
اما آنگونه که خودت میگویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش.
این را گفت و از جلوی چشمان سیاهم محو شد.
آشنای غربت جمعه

حک شد به روی بال قنوت نمازمان این خواهش قدیمی آقا ظهور کن
چشم انتظار قایق صیاد ماندهام محض خدا بیا و مرا صید تور کن
من را که دور ماندهام از خاک کربلا آقا بیا و همسفر بال نور کنیک
شب بیا میان حسینیه عزا یادی ز روضههای كنار تنور كن
شکوه انتظار "
|
![]() |
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآیی
کدام راه را بنگریم که نشانی از او نباشد و به کدام سو نظرکنیم که او را در آنجا نیابیم ؟
بار الها ! چه کنیم که نه طاقت دوری او را داریم و نه لیاقت درک حضورش را.
چگونه می توانیم شبها سر بر بستر گذاریم و پیشانی بر خاک نساییم ،
ندبه ننمائیم و برای ظهورش دعا نکنیم؟
حال آنکه او در بیابانی پر غبار، دست به نیایش برمی دارد و برای ظهور خویش دعا می کند...
تصورمان بر اینست که منتظریم ، راستی آیا هیچ پرسیده ای که انتظار یعنی چه ؟
آیا ما منتظران واقعی هستیم؟
|
انتظار، یعنی اعتراض، به وضع موجود. |
انتظار، واژه ای است به بزرگی یک قاموس.
انتظار، یعنی رویش بالهای پروازبر تن کبوتران ناز.
انتظار، یعنی نگاه عمیق به ساحت خورشید فروزان.
انتظار، یعنی درآمیختن با ذات نور و درآویختن با هر شیطان کور.
انتظار، یعنی طلب مصرانه برای دیدار یار.
انتظار، یعنی خواست وضعیتی مطلوب در سراسر گیتی.
انتظار، یعنی مهیا گشتن برای پروازبه آسمان پاکی و فضایل.
انتظار، یعنی ستیز با تباهی ها و صلح با سپیدی ها.
انتظار، یعنی قرارگرفتن در سپاه حق و برائت از لشکر باطل.
انتظار، یعنی زنده ماندن تنها برای یاری کردن گل بی خزان و خورشید بی غروب امام موعود.
(منبع:سایت تبیان)
|
|
تا چند؟

چقدر چله نشینی؟... چهل... چهل... تا چند؟
چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند
*
به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود!
که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل هماند- سرد و سیاه-
غروبها و سحرهاش خستهام کردند
کشاندهاند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا منتظر نمیخواهند!
*
تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست
جهان عاشقیام را غروبها آکند...
تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت
تو نیستی که درختان به خویش میبالند!
تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست
*
چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند
به چشمهای کسی احتیاج دارد که
زند به شاخه ادراک خاکیاش پیوند
به چشمهای کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند
*
چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟
چقدر بی تو سرودن قصیدههای بلند؟
(منبع:سایت تبیان)
کی ببینم ؟

كی ببینم چهره زیبای دوست ؟
كی ببویم لعل شكر خای دوست ؟
كی در آویزم به دام زلف یار ؟
كی نهم یك لحظه سر بر پای دوست ؟
كی بر افشانم به روی دوست ، جان ؟
كی بگیرم زلف مشك آسای دوست ؟
این چنین پیدا ز ما ، پنهان چراست ؟
طلعت خوب جهان آرای دوست ؟
همچو چشم دوست بیمارم ، كجاست ؟
شـِكـّری ، زان لعل جان افزای دوست ؟
در دل تنگم ، نمی گنجد جهان
خود نگنجد دشمن اندر جای دوست
دشمنم گوید كه : ترك دوست گیر
من به رَغم دشمنان جویای دوست
چون محب ، واله و شیدا شدی
دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست
(منبع:سایت تبیان)
نوروز منتظران

در تقویم انتظار، همه فصل ها از عطر بهارى مهدى علیه السلام متبرك است.
نوروز منتظران روزى است كه از شب ظهور آغاز مى شود.
انتظار، فاصله اى است میان دو جمعه: جمعه ولادت و جمعه ظهور.
بهار، همه طراوتش را مدیون یك گل است: گل زیباى نرگس.
اگر سختى زمستان غیبت نبود، شوق آمدن بهار عدالت معنا نداشت.
خانه تكانى، رسم قدیمى همه منتظران بهار است. بهار مهدى علیه السلام از راه مى رسد،
خانه تكانى دل ها را فراموش نكنیم.
بهترین هدیه اى كه مى توان براى گلدان شكسته قلب منتظران خرید؟
یك شاخه گل نرگس است.
جمعه ها كافى نیست، هر روز سهمى را به امام زمان علیه السلام اختصاص بدهیم.
منتظران واقعى به اشك و آه و دعا اكتفا نمى كنند.
نوروزها مى آیند و مى روند، حیف است!
اگر فقط با نقل و شكلات و شیرینى و دید و بازدید برگزارش كنیم.
كم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشیند و صاحبخانه را نشناسد، حتى اگر او را نبیند.
امام زمان علیه السلام بیشتر از آن به گردن شیعه حق دارند!
كه فقط نیمه هاى شعبان و جمعه ها به یادشان بیفتیم.
اگر خورشید از چشم ما پنهان مانده است،
تقصیر ابرها نیست، چشمان ما باران نخورده است.
حتى اگر امام از چشم ما غایب باشد، باز هم ما از چشم او غایب نیستیم.
اى كاش روزهاى «غفلت» ما از شب هاى «غیبت» او طولانى تر نبود.
مبادا فقط وقتى همه درها به رویمان بسته شد، درب خانه امام زمان علیه السلام را بزنیم.
مكه با همه «صفا»یى كه دارد، بى گل روى مهدى علیه السلام بى«صفا» است.
هر دستى در آرزوى بوسیدن حجرالاسود است،
حجرالاسود در آرزوى بوسیدن دست مهدى علیه السلام است.
منتظرتر از امام زمان علیه السلام سراغ داریم؟ 1168 سال در انتظار!
دلنشین ترین اشعار در دیوان انتظار، سروده دل سپرده ترین شاعران است،
آنها كه دل به حضرت مهدى علیه السلام سپرده اند.
نماز هیچ مأمومى بى امام اقامه نمى شود، ما چند ركعت را به امام خویش اقتدا كرده ایم؟
دیر و زودش مصلحت است، امّا هیچ عریضه اى بى جواب نمى ماند.
(منبع: سایت تبیان)
یا ایها العزیز

پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز
آخر کجا روم به کجا ایها العزیز
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سوی شما ایها العزیز
جان را گرفتهام به سردست و آمدم
از کوره راههای بلا ایها العزیز
وادی به وادی آمدهام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز
چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز
خالیتر از دو چشم من این جان نیمه جان
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز
- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز
دستم تهی است... راه بیابان گرفتهام
دست من و نگاه شما ایها العزیز
(منبع: سایت تبیان)
اگر او بیاید...

اگر او بیاید ...
جهان با فروغ جمال عالم آرایش منور گردد.
راهها امن شود.
ثروت به طور مساوی تقسیم گردد.
همه گنجها را استخراج نماید.
جهان در آسایش و آرامش بی نظیر قرار گیرد.
همگان از حکومتحضرتش خشنود باشند.
زمین برکاتش را خارج سازد.
پرچم اسلام بر فراز گیتی به اهتزار در آید.
امت اسلامی مجد و عظمت فوق العادهای پیدا کند.
حکومتهای جابرانه ریشه کن شوند.
شرق و غرب جهان به تسخیر آن حضرت در آید.
فرهنگ بشری به والاترین حد خود برسد.
جهان در ثروت و آبادانی غوطهور شود.
انسانها از رشد عقلانی برخوردار شوند.
همه بدعتهای جاهلی ریشه کن شود.
کینه توزی و دغلبازی رخت بر بندد.
امتیازهای طبقاتی از بین برود.
روابط انسانها بر اساس صفا و وفا استوار گردد.
نیاز همگان بر طرف شود و کسی حاضر به پذیرش زکات نباشد.
همگان در دل خود احساس بی نیازی کنند.
نشانی از شرک و کفر در روی زمین باقی نماند.
همه گردنکشان در برابر آن حضرت تسلیم شوند.
قلب مؤمن از فولاد استوارتر شود.
مردم آرزو کنند که ای کاش نیاکانشان زنده بودند و آن روز فرخنده را میدیدند.
عدالت در همهجا گسترده شود، احدی مورد ستم قرار نگیرد.
در روی زمین ویرانهای نمیماند، جز اینکه آباد گردد.
دلم را آهسته حمل کنید، شكستنیست!

سلام آقا جان!
باز هم جمعه رنگ خون شد و من،
هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشستهام... میبینی مرا؟
همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه...
کفشها را به گوشهای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است
که تمام التهاب یک روز را با خودش میبرد.
همان که خودش را با سنگ ریزههای کنار جاده مشغول کرده است...
آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصلهای است به اندازه یک قلب بیقرار
هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن...
به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده...
شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده...
بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...
مردم از کنارم میگذرند و به اشکهایم میخندند...
شاید دیوانهام میپندارند... باک نیست!...
بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی
آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید...
بید مجنون میرقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم میشود...
ای کاش بودی و با عبایت شانههای ارزانم را گرما میبخشیدی..
از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همینجا... کنار خرابه دل...
چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت
خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی دعای این همه شبزندهدار کافی نیست
نگاه میکنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی...
شدهام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت میرسد کاری بکن! تشنهام...
تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کردهام...
میخواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟
اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و میرود... دستم بگیر،
مگذار غرق شوم...
اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچگاه دست از سر دلم بر نمیداری.
صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته...
نمیدانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشتهام...
دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم...
قد و قامت توبههایم آنقدر کوتاه شده
که حتی پرچینهای باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی میماند
آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبههایش مایه خنده فرشتهها شده...
همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا..
همان که هنوز به عشق جمعههایت زنده است...
همان که دیشب برای آخرین بار توبهاش را ریختم!
توی جعبهای از امید و دادمش دست فرشتهای که برساندش دست خدا...
روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».
قسم

به فریاد قسم و به سوگنامه دل
زخمیام و خسته
نه دل ماند و نه دلدار
چشمم چنان مست باریدن است که گیوههایم در گل مانده
زبانم به شن نشسته
و دستانم در باتلاق زندگی فرو رفته و معذور از نوشتن
بگویید کجایند آدمیان و پیغمبران و امامان
آنان پاک بودند و استوار
آنان به درد دنیا خم نمیشدند
در چشمشان دنیا حقیر بود و پست
آری همین پست دنیا زهر بر آنان داد
سرشان بر نیزه هدیه داد و میخ در بر سینهشان کوبید
پستی دنیا تیغ بر فرق فرود آورد و گوشواره از گوش کشید
و این دنیای پست است که عشق را گریزان کرد و بشر را خودنما
حرمت را برچید و غیرت را خرد کرد
شرف را بر باد داد و حیا را تکه تکه کرد
این دنیای پست است که انسانیت را سر برید

برای چه ماندیم و برای چه نسل بعد از خود را میزاییم
که هر چه پیش میرویم بیشتر به گل مینشینیم
و سرمان را مغرورتر بر آسمان میکشیم
پس چه شد که اکنون همه به نمایش خود مشغولند
چه شد که همه خود را رنگین به دیگری میشناسانند
چه شد که دیگر از آن خود نیستیم
هیچ کس در طرح خود نیست
هیچ کس پایبند عهد ازلیاش نیست
هیچ کس خود را که نه، خدایش را نیز نمیشناسد
چه شد ما در پس پرده، پردهای دیگر بر خود کشیدیم
چرا وجودمان را با رنگ ننگین میکنیم
چرا فراموش کردهایم وجود کیستیم و چه در وجودمان جاری است
به خود آییم
آنگاه که زمان میآید و مکان نابود میشود
دیگر دستگیری نمییابیم
اللهّم عجل لوليک الفرج
ادامه مطلب...
درک حضور

|
روی تو را ز چشمه نور آفریدهاند |
|
لعل تو از شراب طهور آفریدهاند |
|
خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست |
|
آیینه تو را ز بلور آفریدهاند |
|
پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش |
|
خورشید را برای ظهور آفریدهاند |
|
منعم مکن ز مهر خود ای مه! که ذره را |
|
مفتون مهر و عاشق نور آفریدهاند |
|
خیل ملک ز خاک در آستان تو |
|
مشتی گرفته، پیکر حور آفریدهاند |
|
عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست |
|
کز یک دم تو، نغمه صور آفریدهاند |
|
از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر |
|
سینای عشق و نخله طور آفریدهاند |
|
آلودهایم و بیم به دل ره نمیدهیم |
|
از بس تو را رحیم و غفور آفریدهاند |
|
سرمایه سرور دل ما ز درد توست |
|
درد تو را برای سرور آفریدهاند |
|
عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد |
|
بنگر دل مرا چه صبور آفریدهاند |
|
از نام دلربای تو همت گرفتهاند |
|
تا برج آخرین مشهور آفریدهاند |
|
عشاق را به کوی وصال تو ره نبود |
|
این راه دور را به مرور آفریدهاند |
|
(پروانه) را در آتش هجران خود مسوز |
|
کو را برای درک حضور آفریدهاند |
فروغ دیده نرگس
دمید لاله و سورى ز هر كنار، بیا!
بهار آمد و نشكفت باغ خاطر ما
تو اى روانِ سحر! روح نوبهار! بیا!
مگر چه مایه بود صبر، عاشقان تو را؟!
ز حد گذشت دگر رنج انتظار، بیا!
ز هر كرانه، شقایق دمیده از دل خاك
پى تو تسلّى دلهاى داغدار، بیا!
ز عاشقان بلاكش، نظر دریغ مدار
فروغ دیده نرگس! به لالهزار بیا!
ز منجنیق فلك سنگ فتنه مىبارد
مباد آن كه فرو ریزد این حصار، بیا!
یكى به مجمع رندان پاك باز، نگر!
دمى به حلقه مردان طرفه كار، بیا!
به سوى غاشیهداران میر عشق، ببین!
به كوى نادره كاران روزگار، بیا!
چه نقشها كه بنشستند به صحیفه دهر
ز خونشان شده روى شفق نگار، بیا!
طلایهدار تواند این مبشّران ظهور
به پاس خاطر این قوم حقگزار بیا!
درین كویر كه سوزان بود روان سراب
تو اى سحاب كرم! ابر فیض بار بیا!
ز دست برد مرا، شور عشق و جذبه شوق
قرار خاطر بیقرار بیا!
اللهّم عجل لوليک الفرج
آهنگ خاوران می كنیم، و به سوی چشمه خورشید می شتابیم...
به خاورستان تابناك فروغ ازلی هدایت چشم می دوزیم،
و به آهنگ فرارسیدن طلایع روزهای نورانی، خویشتن را سرشار می سازیم ...
از سر امواج اثیری سپیده دمان می گذریم،
و جان خود را با لمعات آن خورشید روشناییها و تابشها، روشن می داریم ...
دل را از پرتو تَوَلای آن مهر درخشان می افروزیم،
و دست طلب به سوی آفاق هستیها دراز می كنیم، و آنجا جانها را می طلبیم ...
از مغاك های تاریك میهراسیم، و دل به طلب نور می سپاریم
درخششهای فجر امید را مشعل راه می كنیم، و به آفاق نور خیره می شویم ...
... و بدینگونه می رویم تا گامی در راه خورشید شناسان خورشید طلب بنهیم،
و تا خاك راه خورشید طلبان خورشید شناس را توتیای چشم كنیم ...
ای فروغ هدایت، بتاب!
و ای خورشید جهانها، بیا!
ای روشنگر هستی، بیافروز!
و ای راز بزرگ تجلی، چهره بنمای!
ای كعبه مقصود، نمایان شو!
و ای قبله موعود، عیان شو!
ای مشعل علم، روشنی بخش!
و ای مربی عقل، آگاهی ده!
ای حامل قرآن، بیا!
و ای صاحب شمشیر، برخیز!
ای امید رهایی، بشتاب!
و ای پناه همگان، فرارس!
ای ذخیره الهی، به در آی!
و ای عصمت دردها، بهبودی بخش!
و ای نجات جانها، حیات آفرین!
ای سرّ عظیم، بخوان!
و ای اسم اعظم، بدم!
ای كشتی نجات، به سوی ما آی! ...
و ای ساحل رستگاری، پیدا شو!
بیا و مشتاقان مهجور را دریاب، و شیفتگان بیتاب را آرامش بخش!
ما كوله بار دل تاریك بر دوش نهاده، در این هامون بیكران راه می سپاریم،
و تو را و نشان سر منزل تو را می جوبیم ...
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
ای خورشید، از تابیدن دریغ مَورز!
ای كانون نور، از پرتوافشانی سرمپیچ!
و ای مایه حیات، ما را از اقیانوس بیكران حیات كه در اختیار تو است، قطره ای بنوشان!
بر ما احسان كن، كه خدا احسان كنندگان را دوست می دارد.
ای عزیز مصر وجود!
جمال خویش ز اهل نظر دریغ مدار
عطای خود ز گدایان در دریغ مدار
ای مسیح المسایح...
اللهّم عجل لوليک الفرج

ای فرزند هاشم!
پدران تو همگی بخشنده و گشاده دست بودند.
ای فرزند سخاوت و كرامت!
تو نیز احسان و بخشش را از آنان به ارث برده ای.
یا صاحب الزمان!
ما همیشه نیازمند بخشش و دِهِش توهستیم.
روزهای جمعه كه روز ظهور تو خواهد بود،
نیازمند و محتاج،
بی پناه و بی یاور،
اما شادمان و امیدوار،
به در خانه لطف و احسان تو می آییم و می گوییم:
هم امروز، جمعه است؛
و جمعه روز توست؛
همان روزی كه در آن، انتظار ظهور تو را داریم؛
همان روز كه در آن فرج و گشایش برای مؤمنان را به دست تو آرزو می كنیم؛
همان روز كه در آن، امید كشتن كافران را به شمشیر تو داریم.
مولای من!
در این روز من میهمان و پناهنده توام؛
مولای من!
تو نیز كریم و بخشنده ای هستی كه فرزند كریمان و بخشندگانی.
تو از سوی خدا مأموریت داری كه شیعیان- كه نه همه درماندگان- را پناه دهی.
مرا نیز ضیافت كن و پناهم ده.
درود خدا بر تو و خاندان پاك تو باد.
ای نور دیده!
ما همیشه و در همه حال میهمان توایم.
ریزه خوار سفره احسانت هستیم.
ای سید!
سخت حاجتمندیم . دست نیاز به سوی تو گشوده ایم، ناامیدمان مكن.
ای سرور!
گرسنه ایم، گرسنه لطف تو،
از خوان احسان خویش بی بهره مان مگذار.
ای كریم!
تشنه ایم، تشنه محبت و دوستی تو،
از زلال محبت خویش سیرابمان كن.
ای عزیز!
برهنه ایم، برهنه لباس عزت و آبرو،
لباس عزت و عافیت به ما بپوشان.
ای آقا!
گرفتاریم، گرفتار كمان ابروی تو،
با نگاهی از سر رحم و مرّوت ما را از غم روزگار هجران برهان.
حاجیان كوی تو و زائران كعبه وجودت هستیم.
در دوران قحطی انسانیت و سختی دینداری آمده ایم.
سرگشته و آواره ایم، رحل اقامت كجا افكنیم؟
پناهمان ده.
اللهّم عجل لوليک الفرج
رؤیای بزرگ وصل

مولای من تو طلیعه نوری !
برگی از قرآن ، فرشته ای والاتر از فرشتگان مقرب الهی كه جایگاهش را زمین خدا نهاده اند.
یوسفی دیگر، كه اگر یوسف را تنها زلیخایی عاشق بود تو را دنیایی مشتاقند.
تو چشمه ای از محبتی كه سیرابی از تو نشاید.
قطعه ای از بهشت كه اگر هست همه بازتابی از نور تواند و روشنی نباشد،
مگر آن كه تو از پشت كوههای بلند انتظار بیرون آیی.
آقای من، عزیز من در انتظار تو ماندن،
همه را به تنگ آورده و لحظه دیدارت رؤیایی بزرگ شده است.
یارانت به تیغ جاهلیت كافران گرفتار گشته اند
و در خموشی غروب دلتنگ و طولانی ات سخت غمینند.
هرشب جمعه به همراهت رو به درگاه معبودشان دست به دعا برمی دارند
كه ای یكتای بی همتا،
تو عنایتی بنما و آن دلداده را به دلدار رسان،
كه اگر بر شكستن است سنگ صبور دل نیز شكست.
اكنون كه قلم برداشته ایم و برای تو می نویسیم.
باید بگویم كه دلهایمان برای جواب پراز محبت تو سخت می تپد كه...
" اگر سیلی زند لیلی درمیان آن همه مردم مرا، دل من خوش داردش."
اللهّم عجل لوليک الفرج
اميد سبز

هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم و در انتظار قاصدكي مي نشينم .
كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد، گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.
اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو مي آيي و در هر قدم شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت .
تو مي آيي و روي هر درخت لانه اي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
صداي تو، بغض فضا را مي شكافد.
فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند.
با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:" به نام خداي اميدها"!

تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است.
تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني
و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.
دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است.
تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد.
تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد...
تو مي آيي اي پسر فاطمه ، يوسف زهرا يا مهدي. به اميد آن روز!
اللهّم عجل لوليک الفرج
اي بي هيچ فاصله!
اي عزيز بزرگوار! همواره کبوترا
نه نگاهت مي کنم و با اشتياق، دانه دانه محبت تو را مي چينم.
ياد تو، پر پروازم مي دهد. نامت، آوازم مي دهد!
ذکر فضايل تو، مرا به سرآغازهاي نيکو، رهنمون مي شود. دلم اسير مهر تو مي شود،
يک آسمان ستاره شادي، در کهکشان وجودم سوسو مي زند.
هر دم، از خورشيد وجود تو، که گرمابخش دلهاي همگان است،
نيرو مي گيرم و به اوج آسمان معنا راهي مي شوم!
اي اميد همه! اي بلندترين زمزمه! اي بي هيچ فاصله! اي زداينده هر چه واهمه!
به راستي که هر کس از برکت نگاه تو بگريزد،
در انجمادي تيره و در انزوايي سرد و ساکت محبوس مي ماند.
هر که از تو دوري کند، دير يا زود، بايد از خاکستر اشتباه تيره خود فرارکند
و با تن شويه در اقيانوس رحمت تو قرار بيابد.
هر کس پريشان محبت تو شود، پشيمان نخواهد شد!
اي آسمان بلند فضيلت! اي بلنداي عظمت! اي راهنماي سبز حقيقت!
اي ژرفاي هستي و طراوت!
ياد و نام تو، برترين و زيباترين گلي است که دردلهاي مومنان مي رويد.
گلي که هيچ گاه پژمردگي ندارد. گل خوشبويي که تا ظهور خورشيد رويت، هماره مي پايد.
عشق تو در دلهاي ما، مستدام باد!
اللهّم عجل لوليک الفرج
عریضهها را چاه كجا مىبرد؟

خاموشتر از چراغ مرگیم
روشنتر از آفتاب كجایى؟
عقربكهاى ساعت، تا كى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.
در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مىكشیم.
آن روز كه بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.
آغاز و فرجام خویش را در تو مىجوییم.
این گریه را پایانى است اگر، اشك راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.
پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را كام و بودن را نام تویى.
من كیستم؟ تو كیستى؟ من اینك نه آنم كه بودم. تو همچنان آنى كه بودى.
مگذار كه بگویم در تن من، امید را به خاك سپردند و سنگى صنوبرى شكل بر سر آن نهادند.
هیچیم هیچ، بىتو اى همه كس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...
دلى داریم به پریشانى دود; سرى داریم به حیرانى رود;
چشمى به گریانى ابر; غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشایندى، نه مرگ ظفرمندى.
رفتن، یعنى غیبت، آمدن، یعنى ظهور. بودن یعنى انتظار.
كار یعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سیاست، یعنى به لبخند تو خندیدن.
حكومت، یعنى زیر پاى تو فرش گستردن. عاشورا، یعنى غمهاى تو.
محرم، یعنى دمیدن مهتاب فراق.
این است معناى حقیقى كلمات.
عریضهها را چاه به كجا مىبرد؟ آیا او هم...
سر و دست مىشكند غول فراق: ما به جنگ مگسها بسیجیدهایم.
اگر نه یك دم هماواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستیم؟
خوشا آن در كه به روى تو هر روز مىخندد.
يا صاحب الزمان ! ...

يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست .
شرمنده ايم .
مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .
مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم .
يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ،
و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .
به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .
اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به كوه و صحرا گذاريم ، مي گذاريم .
اي يوسف زهرا !
خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند ،
ما و خاندانمان نيز گرفتاريم ،
روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .
به ما ترحم كن كه بيچاره ايم و مضطر
اي عزيزِ مصرِ وجود !
سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .
نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهكار
از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر كن .
يابن الحسن !
اما ...
اي آقا ! اي كريم ! اي سرور !
ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .
آن كالاي اندك را هم نداريم .
اما... نه ،
كالايي هر چند ناقابل و كم بها آورده ايم .
دل شكسته داريم
و مقدورمان هم سري است كه در پايت افكنيم .
نااميديم و به اميد آمده ايم .
افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم .
سفارش نامه اي هم داريم .
پهلوي شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ايم .
يا صاحب الزمان !
به يقين ، تو از يوسف مهربانتري .
تو از يوسف بخشنده تري .
به فريادمان برس ، درمانده ايم .
اي يوسف گم گشته ! و اي گم گشته ي يعقوب !
يعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداريم .
در دوران پر درد هجران ، اشك مي ريزيم و مي گوييم :
تا به كي حيران و سرگردان تو باشيم .
تا به كي رخ ناديده ترا وصف كنيم .
با چه زباني و چه بياني از اوصاف تو بگوييم و چگونه با تو نجوا كنيم .
سخت است بر ما ، كه از دوري تو ، روز و شب اشك بريزيم .
سخت است بر ما ، كه مردم نادان تر واگذارند .
سخت است بر ما ، كه دوستان ، ياد ترا كوچك شمارند .
يا بقّيةالله !
خسته ايم و افسرده ،
نالانيم و پژمرده ،
گريه امانمان را بريده است .
غم دوري ، ديوانه مان كرده است .
اما نمي دانيم چه شيريني و حلاوتي در اين درد و دوري است كه مي گوييم :
كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكيبايي كند .
تا من نيز در بي قراري ، ياريش دهم
كجاست آن چشم گرياني كه از دوري تو اشك بريزد ؟
تا من او را در گريه ياري دهم
مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .
شكرگزار و سپاسگو نجوا مي كنيم :
الحمدلله رب العالمين .
اللهّم عجل لوليک الفرج
ادامه مطلب...
نجوا با مولا

اي كسي كه روزه دار واقعي اين ماه هستي .
اي كسي كه رحمت خدا به ما به خاطر وجود مبارك توست .
اي يوسف گم گشته فاطمه (س) ، ماه رمضان ديگري آمد و تو نيامدي .
در اين ماه دل خوش دارم كه برخي اعمالم ، مثل اعمال شماست.
اي عزيز دل، در سحرگاهان ، وقتي به عبادت و نيايش مشغول مي شوم،
با خود مي گويم كه امامم نيز اكنون در حال نيايش است.
راستي آقاجان در قنوت نماز شبهايت نام مرا نيز ياد نما
تا به آبروي تو خدا نظري به من خسته دل نمايد.
هنگام غروب كه دعاي دل انگيز " ربنا" فضا را عطرآگين مي كند ،
بغض گلويم را مي فشارد كه آقايم اكنون كجاست ؟
كجا بر سر سفره افطار نشسته است ؟
با چه چيز افطار مي كند؟ وقتي نداي ملكوتي اذان بلند مي شود ،
به سر سجاده نياز مي نشينيم تا براي لحظاتي كوتاه هم كه شده ،
مثل شما باشم . آه كه چقدر دلم مي خواهد ،
هنگام نماز به شما اقتدا نمايم و پس از آن با طعامي از دست مباركتان ، افطار نمايم .
اماما! همه آرزويم ديدن روي شما و درك وجود شماست .
اما چه كنم كه هنوز لايق اين نعمت الهي نشده ام .
هنوز چشمانم براي ديدن رخ دلربايت پاك نشده ،
هنوز قلبم و وجودم از ناپاكيها ، تزكيه نگرديده است .
مهدي جان !
كرمي كن تا در اين ماه به درجه اي از خودسازي برسم تا در عيد فطر پاداش روزه داريم .
اي جان دل ! مرا رها نكن كه به هدايتت محتاج و نيازمندم .
آقا تو فرزند آن بزرگواراني هستي كه سوره هل اتي در وصفشان نازل گرديد ،
پس اين گدا را نااميد از در خانه ات مران كه محتاج دعا و عنايتت است.
اللهّم عجل لوليک الفرج
ناجي تمام خوبیها
شانه هايم سخت سنگيني مي كند و احساس مي كنم پشتم زير خروارها بار در حال خم شدن است اي غايب از نظرمي داني چرا؟
نمي دانم چرا عطش سرخ نگاهم را ناديده گرفتي . گلايه ندارم بلكه مصمم تر در كوچه هاي انتظار به جستجوي حضور ابديت مي گردم. ديگر خسته شده ام از اينكه نگاه سنگين پونه ها را يدك بكشم.
آخر ديرزماني است كه پونه ها عطر دلاويز خود را به جويبار نمي بخشند و مي گويند هيچ حضوري صاف نيست. كوه ها راز استواري را با ابرهايي كه مي گذرند پچ پچ مي كنند.
ديگر همه از همه جا بريده اند. كودكان طرح درد را ترسيم مي كنند و انسانها در به در دنبال كيميا، همان صداقت ديرينه مي گردند. آخر مگر نمي داني به يغما برده اند تمام هستي نيلوفر را و به يادگار سيلي محكم بر صورت او نواختند. مگر كبودي صورت نيلوفرها برايت آشنا نيست؟!
افسوس كه ديگر در ميان سينه ها قلبي است كه با صداي تپش ننگينش براي پيشرفت آهن مي تپد. خدا را شاهد مي گيرم كه دروغ نمي گويم!
فرياد مظلوميت نسلهاي انساني در اوراق كهن تاريخ حماسه مي آفريند، آن هم در سرزمين زيتون ها! مگر تو شاهد نيستي كه چگونه لاشخوران وحشي به نسل كشي پرداخته اند آن هم در سرزميني كه قبله اول محمد رسول الله بود! چرا فرياد رساي دادخواهي عدالت جويان را اجابت نمي كني اي ناجي تمام خوبيها.
چه حكمتي در غيابت هست كه ما از فهم آن عاجز هستيم. بيا بيا كه ديگر ضريح چشمهايم جايي براي دخيل انتظار ندارد. تب تند انتظار چشم به راهانت را مي سوزاند بيا تا اين تب تند فروكش كند، تا دلهاي خزان زده با آمدنت به بهاري ديگر پيوند خورد.
رايحه ظهور

سلام بر مهدي! بر عدالت گستر عالم! برخورشيد آفتاب آفرين و ذخيره خدا بر روي زمين!
سلام بر او که نامش مفتاح فتوح است و يادش معراج قلوب! مِهرش کليد گنج مقصود است و قهرش جحيم خشم معبود!
مولا!
مي خواهم حديث پريشاني دل را بنگارم اما سيلابه هاي اشک امان از کفم ربوده است.
مي خواهم حکايت جنون آميز دلدادگيم را واگويم ولي گره هاي بغض گلويم را فشرده است.
مي خواهم منتظر بمانم و بارانتظار را همچنان بر دوش کشم اما چه کنم که سنگيني اين بار پشتم را خميده است.
اي رحمت عالميان! و اي تتمه دور زمان!
ديگر بس است اين سوز طاقت سوز هجران.
جانا! تا به کي در پشت پنجره انتظار رؤياي آمدنت را به نظاره بنشينيم؟
آيا نه وقت آن رسيده که نقاب از چهره برگيري و بازار حسن فروشان جهان را به يکباره رونق ببري!
هزار وانديست که چشم به راهان قدومت، بر لب فغان دارند و بر جگر خراش.
هزاروانديست که دلهاي منتظران، در تمناي وصالت، در بساط آه دارند ودر سينه داغ.
عمري است که در کوچه سارانتظارسرگردان وحيرانيم. دير هنگامي که در کويرستان غيبت عطشان وبي قراريم. چه مي شود اگرشب سرد و فسرده فراق را به صبح دل انگيز وصال آذين بندي؟
چگونه است که اين همه طلب وتمنا گره از کارفرو بسته ما نمي گشايد؟ بگو چه چاره کنيم؟
آري!
اينک همسفر با قافله منتظران دست انابت به اميد اجابت به درگاه حق جل و علا برمي داريم و خداي را به تضرع و زاري مي خوانيم که:
بار الها!
تتمه ظهور دولت حجتت را به لطف و کرمت بر ما ببخش!
شهر دل

در كوچه هاي شهر دلم ، نسيم عطر دل انگيزت پيچيده است و بهار بهار شكوفه از در و ديوار مي بارد . آسمانش از موج موج نگاهت ، آبي آبي است و خورشيد ، خورشيد نورعشق بر شهر مي پاشد.
در هر كوي و برزنش درخت درخت مهر تو روييده . و جويبار جويباراميد بر پايشان جاري است ؛ اميد آمدن تو ... اي حجت خدا !
شهر دلم آباد است از ياد تو و سرمست از نام تو، اما چه سود ! كه ناكام است در فراق تو ... اي تك سوار غريب ، اي فارِسَ الحجاز !
غروب آدينه چه دل گير مي شود آنگاه كه ياد غيبت ، غم وغربت در دلها مي پراكند و آه دل خستگان ، فضا را آكنده مي كند مولاي من !
تو آني كه كوههاي سربر سينه ي سپهر ساييده ، بر خاك پايت بوسه مي زنند . تو آني كه رودها به عشق تو در جوش و خروشند .
تو آني كه بلبلان به هواي تو نغمه مي سرايند . اي عزيز! دلهاي منتظران ، از هجر رويت صد چاك است ، تو بيا اي مرهم زخمهاي دل خستگان ، يا مهدي !
تو بيا و سرفرازمان كن ، تو بيا تا ديگرهيچ شاعري نخواند : بيگانگي نگر كه من و يار چون دو چشم همسايه ايم و خانه ي هم را نديده ايم .
بيا، بيا كه سوختم...
تاريكي شب همه جا را فراگرفته، سكوت بر همه جا حاكم شده و من در گوشه اي نشسته ام و به او مي انديشم، به اينكه اگر روزي او را ببينم به او چه خواهم گفت؟
به راستي چه سخت است سخن گفتن در مقابل خورشيد وجودش و چه حيف است لحظه هاي با او بودن را به تاراج زمان دادن. پس اگر روزي او را ببينم فقط و فقط به تماشايش خواهم نشست، آري به تماشايش.
به يكباره دلم سخت گرفت، از اين كه او را نمي بينم و اينگونه بي حاصل مي زيم.
با يادش هواي دلم سخت طوفاني است و بغضي سنگين گلويم را مي فشارد. از خودم پرسيدم اين همه سكوت براي چه؟
چرا همه خوابند؟
واي من! آنان كه صبح آدينه بي صبرانه ندبه مي خوانند، چرا اين چنين در خوابي عميق فرو رفته اند؟ آيا او را يافته اند كه سر بربالين غفلت آسوده آرميده اند؟
نفسم به شماره افتاده و حسي عجيب سراسر وجودم را فراگرفته، به اين مي انديشم كه با چه اندوخته اي روانه آستان پر مهرش شوم؟
آه خداي من! نه پاي توانايي دارم، نه مركب راهواري و نه بالي براي پرواز، تنها مي توانم در خلوت تنهائي ام عاشقانه با او حرف بزنم و او را از خودش تمنا كنم. پس با زباني قاصر بر خرمن عشقم آتش مي زنم و اينگونه با او نجوا مي كنم:
مي داني چقدر دلتنگ توام، آري تو، تويي كه خدا هم برايت دلتنگ است، آري خدا. از همان روز نخست كه پروردگار جهانيان، خشت خشت اين عالم خاكي را روي هم گذاشت، فقط و فقط نام زيباي تو را زمزمه مي كرد.
آسمان دلم باراني سفر طولاني ات شده و چقدر اين باران زيباست، هر قطره اش بوي تو را مي دهد، بوي خوش عطر محمدي(ص)، گل ياس و گل نرگس.
مولا جان، وقتي به اين مي انديشم كه خدا مرا به عشق تو آفريد تا سربازت شوم و همراهي ات كنم، آنگاه مرا اشرف مخلوقات ناميد، شرمي عجيب سراسر وجودم را فرا مي گيرد، بي اختيار سر به زير مي افكنم و فكر مي كنم.
بارها و بارها دوري، دوستي چنان بي تابم كرده كه براي ديدنش لحظه شماري مي كنم، ثانيه ها مي گذرد و من منتظر رسيدن خبري از اوهستم و از دوري اش اشك فراق مي ريزم اما تو را كه صاحب همه ثانيه ها و بهانه تمام اشكهايي، فراموش كرده ام.
بارها چنان به چيزي بي ارزش دل بسته ام كه به خاطرش بي رحمانه تمام ارزش ها را با پنجه هاي بي توجهي از پاي در آورده ام و حقيقت وجودي خويش را كوركورانه پست و بي ارزش كرده ام و باز تو را فراموش كرده ام، تويي كه يادت وارستگي مي آورد و عشقت عزت.
واي بر من كه چقدر اسارت در اين دام ها برايم لذت بخش شده است.
فرياد بر من كه خود را ساحل نشين درياي پوچي كرده ام و روز به روز بيشتر، غرق درياي بي خبري، و كشتي باشكوه نجاتت را ديده ام ولي هنوز سرنشين تخته شكسته هاي ناچيز پر زرق و برق دنيايي ام.
وقتي مي بينم نسيم، از دوري ات بارها و بارها اين كره خاكي را دور مي زند تا شايد خبري از تو بجويد و آنگاه كه تو را نمي يابد مانند ديوانگان خود را به در و ديوار مي زند و ناله هاي جانسوز سر مي دهد...
وقتي مي بينم دانه ها چگونه براي ديدنت بي تاب مي شوند و سر از خاك بيرون مي كشند...
وقتي مي بينم زمين نيز از دوري ات مي گريد و عصاره آهش همراه با ناله اي دلنواز از دل خاكي اش فوران مي كند و آب حيات ما مي شود...
وقتي مي بينم كه ابرها از فرط بي صبري، غرش كنان زمين دلخسته را غرق اشك مي كنند، خورشيد هر روز به شوق ديدنت با عجله از پشت قله هاي سر به فلك كشيده بيرون مي جهد و غروب كه مي شود با چهره اي سرخ و غم آلود و بي رمق به غار تنهائي اش پناه مي برد و مهتاب وقتي از زيارتت نااميد مي شود همچو شمعي قطره قطره آب مي شود...
وقتي مي بينم كه حتي حسرت از فراغت حسرت مي خورد و اشك از هجرانت اشك مي ريزد و ناله از دوري ات ناله مي زند و غم از عشق رويت به غم نشسته ولي من مات و مبهوت سرگرم اين و آن شده ام و همه اين اتفاقات را عادي مي انگارم، آتشي تمام وجودم را فرا مي گيرد.
يادغفلت از تو، ديوانه ام مي كند و سخنانم رنگ و بوي ديگري به خود مي گيرد. مگر غير از اين است كه چشم را براي تماشاي تو داده اند؟
ولي افسوس با چشماني كه تو مالكش بودي اينقدر بيهوده به اين و آن نگريستم كه پرده هاي حجاب، يكي پس از ديگري در ايوان چشمانم آويخته و به كلي از ياد برده اند كه به عشق تو حيات يافته اند.
ادامه مطلب...
اى اميد بى پناهان

موعودا! ديرهنگامى است كه چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شرارههاى اشتياقت، سوختهايم .
باغ آرزوها به شوق بهار روى تو خزان ها را مىشمارد و چكامههاى خونين شقايق را مىنگارد؛
نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛
عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر ز حجله عيش برنيارند؛
اى دستت دست كردگار!
معراج نشينى بگذار از پرده غيبت به درآى و رخسار محمدى بنماي؛
كه خيل منتظران در فرودست وعيدهاى دنيايى، چشم بر بلنداى وعده ديدار تو دارند.
اى گوشوار عرش الهى! آرمان انتظار را به كوله بار صبر و يقين، بر دوش مىكشيم و به ترنم آواى ظهور سرخوشيم.
هر صبح و مساء، ياد طلوع تو را در سينه مىپرورانيم و پرتو چهره تو را در ديده نقش مىزنيم.
اى اميد بى پناهان، بيا ... بيا .
از ثرى تا به ثريا، دل هاى بى قراران ، شيداى يك نگاهت .
از سوى تا ماسوى جان هاى بى پناهان، نثار قدم هايت .
بيا و روزه داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاى عهد انتظار را دستى برافشان.
آرزوهاى سپيد

امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمىتوانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه يك كهكشان آرزوهاى سپيد در كالبد دارد.
اگر تو شكافى در آن به وجود بياورى يك آسمان شكوفه خواهى ديد و بعد يك دريا احساس از آن تو خواهد بود؛ مثل يك گنج هفت كليد است كه هر كليد نام تو و ياد توست.
اى عزيز! سالهاست تو را مىشناسم؛ نمىدانم صداى لطيف تو را كى شنيدم كه اين چنين عاشق زارت شدم، ماندهام اگر تو را با چشم ببينم با عشقت چه خواهم كرد.
آن وقت كه مرگ گل و مرگ برگ اتفاق مىافتد و هيكل نازنين تمام ياس هاى عالم شاپرك وار مىفرسايند آن وقت كه بيدها بوى اشك پرنده را به خود مىگيرند مىخواهيم كه بيايى، تمام دنيا با يك كهكشان احساس به تو خواهند گفت كه بيايى تا اميدشان به ياس دچار نشود.
نگذار تا احساس هاى زشت، عشق تو را از من بربايند كه نااميدى امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهايم را از جسم و روحم بزدايد.
منتظر لطيف ترين حرمت الهى خواهم بود، منتظر سپيدترين دست بشر، طولانىترين آرزو و خوشبوترين نسيم الهى.
آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به اين زودى رانديم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال يك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مىدانم كه ابليس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برايم چيزى نماند جز كبر و آن هم رهايم كرد، حال هيچم؛ بدون تو و بدون عشق تو.
آن روز كه عشق را قسمت مىكردى نبودم، اما از راهى دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمىباريد اما زمين تر بود.
از زمان اولين گريهام تا به حال عشق تو را در من تزريق كردند؛ اما حال شك، تكه تكه عشقت را از قلبم مىربايد. صدايت مىزنم، بشنو، فرياد مىزنم با جانم، دلم با گلويم هم آوا مىشود كه اى منجى! اى سوار سبز پوش جلگه هميشه سبز، كاش تو مىماندى!
آن روز كه از كنارم گذشتى از خاطر نمىبرم كه نسيم، بوى خوش پاكىات را سالهاست كه برايم هديه مىآورد.
دلم مىخواهد با اشك نامهاى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنويسم، بعد دستى گرم از جنس لطيف تو هويدايش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق ترينم.
آه اگر مىدانستى كه چقدر به عشقى چون تو مىبالم يا صاحب الزمان .
آمدنم دور نيست

باغها را چراغان كنيد؛
بوى انار، مشام پرستوها را ديگر نمىگزد.
زاغكى، زير سرو بن خزيده است؛ پيدايش كنيد؛ به خم رنگ بيندازيدش، طاووس مىشود.
امروز همه از دايره بيرونترند. (1)
كمرها كه آلوده صد بندگى بودند، شال همت به خود پيچند كه پيچ و تاب راه هنوز بسيار است.
تاجهايى كه مرداب افكندگى، قى مىكردند، اينك تكه پارههاى سنگ فرش بازارند.
آمدنم، مثل شعر، ناگهانى است؛
مثل سبزه، نقاش زمين است؛
مثل گريه، با خود هزار عاطفه مىآورد؛
به شيرينى يارى است كه رقيب موميايى او، شمع را به عزا نشانده است.
آمدنم، مثل تحويل سال است؛ پر از خنده و ديدار.
آمدنم، آمدنى است.
فانوسها را يك يك به كوچه آوريد؛ درآبگينههايشان آتش بريزيد، تا در صبح استقبال، كسى دلمرده نباشد.
غنچهها را ديگر، چشمههاى خون نخوانيد. ابرها، پيغام طراوت مىگزارند، گريه آسمان نيستند
من در راهم. اندك آب خود را به خاك راه آلوده نكنيد. من با خود يك اقيانوس ابر آوردهام؛ همه از بهر شماست.
شنيدهام بچه مرشدهاى خاخام، عكس مرا مىدزدند، حمايل مىكنند، و كنار نيل مىروند، تا چند گرم مهربانى از خدا پس انداز كنند.
شنيدهام از پشت ابرهاى سياه و سرد، بر سر شما آهنهاى گرم مىريزند.
شنيدهام با شما آن مىكنند كه عجوزههاى روستاى پايين رودخانه، با گنجشكان بىآزار.
شنيدهام فرعون زادههاى اهرام خو، به شما مىخندند و غيبت مرا تسخر- نيشخند- مىزنند.
به آن گورهاى ايستاده بگوييد: موسى، برادر من، جمله شما را به هيچ فروخت، و اگرهيچ، سايهاى مىداشت، شما را از آن نيز بهره نبود.
بگوييد: هيچستان شما، از روى نيل تا پايين آناست؛ آنجا كه فرعون براى شما ميراث گذاشت.
به آنها بگوييد: آسمان حجاز به نياى من گفته است: شما همان نامردمانى هستيد كه از گاو موسى شير به لب و دهان خود پاشيديد،
اما دختران خود را هلهله كنان به نكاح گوسالهى سامرى در آورديد. كابين آن را هم ستانديد: چهل سال سعى بى صفا.
من از مقدار شما بيشم.
حديث خار و گل، يا شمع و پروانه، يا تشنه و آب، يا باغ و بهار، رها كنيد كه اينها همه كهنه ردايى است نخ نما. ندبه بخوانيد؛ ندبه هميشه تازه است. ندبه هر روز شما را جمعه مىكند.
كاش هميشه كودك مىمانديد، و با من به همان زبان گريه سخن مىگفتيد. چقدر دوست دارم اين تنها زبان زنده را.
گريه تنها زبانى است كه دروغ را نمىشناسد، و درس فريب در واژگان مدرسه او نيست.
حسرت نخوريد به روزگار كسانى كه در بازارمىايستند، و در خانه نشستن را از ياد بردهاند. روز بيدارند، و شب نيز بيدار.
ادامه مطلب...
امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما...
اللهم و صل على ولى امرك القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائكتك المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العالمين. اللهم اجعله الداعى الى كتابك، والقائم بدينك، استخلفه فى الارض كما استخلفت الذين من قبله مكّن له دينه الذى ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدك لا يشرك بك شيئا...
چشمهامان خسته است. گويى در غبار اوهام فرو رفتهايم.
دستهاى لرزانمان در انتظار دامان ترحم است.
و اين، گونههاى خشكيدهمان كه در قحطى شبنم مىميرد!
كاسههاى گدايى احساسمان را بنگر كه به خشكسالى معرفت دچار شدهاند.
كجاست آن ييلاق سبز نگاهت كه سپيده دمانش شبنم افشان است؟
كجاست آن حضور نورانى كه لحظههاى حياتش ثانيههاى بارانى و زمزمههاى نورانى است؟
كجاست آن خضرا نشين صحرا گرد كه قافله عشق را رهنماست؟
كجاست آن مشعلدار نيمه شبان تاريك؟
اينك كه جهان در تاريكى نيايش است و انسان در بيابان جهل قدم مىزند.
اينك كه زمين در خشكسالى قنوت، آواز مرگ را زمزمه مىكند!
اى مهربان! او را برايمان بنمايان كه كاسههاى گداييمان را به تصدقى پر سازد و گونههاى بهت زدهمان را دست نوازشى كشد و لب هاى خشكيده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند و سينه غربت كشيدهمان را به قربت محبت برساند. نگاه او را عشق مىورزيم.
زده بر عرش برين رايت فتح، آيت نصر عجل الله تعالى فرجه، حجت عصر شده بر ذات وى آيات خدايى، همه حصر شده بر شخص وى اجلال الهى، همه قصر ابد الله بقائه، رزق الله لقائه خلق الخلق به ثم له جل علاه .
اى پروردگار مهربان!
صلوات و تحيت فرست بر ولى امرت. كه آرزوى سينههاى سوخته و نگاه هاى منتظر است.
پروردگارا!
فرشتگان مقرب را نگاهبانان او قرار ده. اينك كه او تنهاترين مرد افلاكى زمين است...
پروردگارا!
مهدى، هدايتگر انسان به سوى كتاب مبارك تو خواهد بود. نور را در زمين گسترش خواهد داد. و براى اقامه دين تو قيام خواهد كرد.
پروردگارا!
آن سلطان هدايت را، ملك سليمانى ده و فراتر از آن، مملكت دو جهانى كه خوبرويان آينه خوبى اويند.
او را در زمين، خليفه خود گردانيدى چون پيشينيان از داوود و پيامبران، كه او مجموعه صفات پيامبران و امامان است.
صورت حزينش دلرباتر از داوود و زيبايى چهرهاش بهتر از جمال يوسف و سفره عشقش نمكين تر از همه.
پروردگارا!
عشق را با دستان او بر قلب ها حاكم گردان و توحيد را با جام او بر جان ها بچشان.
او هرگز از ستمكاران نخواهد هراسيد و شريكى براى تو قائل نخواهد شد و او زيباترين استعاره رحمت توست.
خدايا!
او را براى انسانيت، نگاهدار... .
پشت درهاي سبز انتظار

الهي منجي انسان كي آيد؟ شراب هستي انسان كي آيد ؟
كه تنها من نيم آدم سرايد قرار و صبروآرامم كي آيد؟
شراب و ساقي جامم كي آيد؟ صميمانه حقيقت را بگويم
اميد غربت شامم كي آيد؟
روزها از پي هم مي گذرند، سالها مي گذرند و قلب ها در آتش هجرانت مي سوزند. كبوترها ديگر ناي نغمه خواني ندارند، دلها ديگرهوس غزل گفتن نمي كنند.
ديگر دلها قصيده سرايي نمي كنند. اينك تمام شعرها به يك مصرع ختم مي شوند " يا اباصالح بيا" ديگر چشمها اشك نمي بارد! حال ديگر ديده ها خون مي بارند." چشمها در طلب لعل يماني خون شد".
آيا صداي ندبه خوانان كه ازعمق جان، فريادت مي زنند، آيا تپش قلبها كه هرآن ملتمسانه چشم به آسمانها دوخته اند و شعله هاي آه جانسوزشان، ياس ها را به گريه واداشته، به ديار سبز حضورت نمي رسد؟ آه از هجران ."
مردم ، دراين فراق و درآن پرده راه نيست يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد." اي مهدي فاطمه، اي عزيز دل زهرا، تا كي بايد پشت درهاي سبز رنگ انتظار بنشينيم ، تا كي بايد چشم هايمان يتيم نديدنت باشند. هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست.
اما اگر بداني كه در پس اين پرده هاي انتظار، بهاري نشسته و منتظر تمام شدن زمستان دلهاست، تا سبد سبد شكوفه به دلها هديه دهد، آن موقع است كه انتظار آسان مي شود.
آن گاه است كه براي رسيدن يك جمعه ي سبز ، دستها پلي مي شوند تا آسمان ، تا قاصد دلهاي عاشق را به آن جا بفرستند.
بگويند: پروردگارا؛ باران رحمتت را بر اين كوير ببار و اكسير عشق را بر وجود خاكيمان بريز، ما را از باده عشق مهدي(عج) مست گردان تا پذيراي حضورش باشيم و عاشقانه فرياد بزنيم" يا اباصالح بيا" .
تو از راه مي رسي...
تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد.
توازراه مي رسي، درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند.
تو از راه مي رسي، درست هنگامي ك دنيا، دستش را به سوي آمدن تو دراز كرده باشد.
تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه هلهله ي همه ي مشتاقان و فرياد همه ي مستضعفان، نويد آمدنت را فرياد كنند.
تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه گنداب فساد و ستم و تبعيض و ناروايي، چهار سوي عالم را فرا گرفته باشد و همه ي دل ها و ديده ها، مشتاقانه تو را بطلبند!
آه! كه اگر مي دانستم كجايي، خويشتن خويش را به رداي سبز و آسماني ات مي آويختم. از ديده، سرشك شادي مي ريختم وبه هيچ روي دامانت را از دست نمي نهادم!
آري، اي مولا! اگر يك بار، تنها يك بار تو را ببينم، از شادماني بال درمي آورم، پرواز مي كنم و درهر فرصتي با خداي يگانه راز و نياز مي كنم تا مرا شايسته ي آن گرداند كه همواره از فيض حضور و وجود مقدس تو، سرشار باشم
. اگر يك بار، تنها يك بار، تورا ببينم، عاجزانه از خداوند مي طلبم كه نعمت رويت خورشيد را، حتي لحظه اي ازمن نگيرد.
|
|
|
آقا جان، عاشقانت صبورند...
لالهها منتظرند! در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد لالهها را بين كوچههاى اين شهر خاموش گم كردهاند و حتى امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاههايى تيره مىگذارند و سرود عطش را سر مىدهند. لالهها منتظرند؛ منتظر كسى كه همزاد موجهاى خورشيدى است. كسى از جنس ابر، پريزاد باران.
عاشقان منتظرند! عاشقان بىتابند، بى قرارند تا هم آواز شيدايى صبح فردا باشند. اى دريا تبار، بر گونههاى امت ببار. عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند.
يا ابا صالح!

نمي دانم كي خواهي آمد ، آشناي دل ! تويي كه هنوز به حقيقت نمي دانم كيستي ؟ تويي كه يك روز غروب بر حاشيه دلم قدم مي گذاري واحساس حضورت مرا قلقلك مي دهد . همه نوشته ها تو را گفته اند و همه كتاب ها تو را خوانده اند ، ولي كمتر چشمي تو را در خواب ديده است . تو سرچشمه بهترين هاي عالم هستي ، مرا خوب مي شناسي ، ولي من هنوز نمي شناسمت . تو را در لابه لاي صفحات نمي توانم بيابم .
تو احساس گم من هستي كه در روز جمعه ، بر منطق احساس من جاري مي شوي ، هيچ مي داني ، كه من هماني هستم كه هيچگاه نديدمت ؛ چون حضور تو را حس كرده ام ، ولي ظهور تو را هنوز نه ، تا ديگر دلم ميان بودن يا نبودن مردد نشود . امروز كه اندازه تمام دلواپسي هاي نهج البلاغه در پاييز عاطفه هاي اهالي كوفه دلشوره پيدا مي كنم و آنگاه در زير باران غدير خيس مي شوم تا شيعه شوم ، باز مهمان حضور تو مي شوم . حضور تو آنقدر وسيع است كه حتي در افق نگاه خزان زده غرب نيز مي توان تو را فهميد . نمي خواهم دلم را با چيزهاي سر درگم ، گرم كنم.

شب ها كه باران به احساس سبز شالي زاران قدم مي گذارد و مترسك هاي لب جاليز ، سرما را پخش مي كند و سر انگشتانم اقامتگاه پرندگان مهاجر مي شود ؛ تو نيز بر مي گردي . دلم راضي نمي شود تو را لا به لاي خطوط كتاب ها جستجو كنم . رد پاي تو روي دل من است و جا پاي قدمهايت يخ ذهنم را آب كرده است .
تو مي آيي . بگو مي آيي ، مي دانم . نه نمي گويي ، اصلاً در دفتر حضور تو ، ظهور تو حك شده است . بگو راست مي گويم . امروز مثل ديروز نيستم و فردا مثل امروز نخواهم بود؛ چون مي دانم مرا مي خواني . سرنوشت من اين است كه منتظر بمانم و تو منتَظَر . باور كن هيچ ترديدي ندارم ؛ زيرا همه سلول هايم ، همه ي نفس هايم ، سرنوشت غديري است كه مرا شيعه ساخت و آغاز دلشورگي هاي مولايم علي ( ع ) شد . مولا جان ، اين ها سرگذشت نيست ، اين ها سرنوشت است ، سرنوشت غربت و انتظار ...
قصه هجران
امشب گل باغ علي پژمرده گشته ، ماه از خانه مرتضي هجرت كرده و ستارگان عزادارند.
امشب كهكشان ولايت ، غرق در ماتم است و در سكوت شب ، صدايي جز نوحه علي و فرزندانش شنيده نمي شود.
حراميان در انديشه ظلمي ديگر به خواب رفته اند، و غرق در دنياي آلوده خويشند.
در اين دنياي اسرارآميز، زمين است كه همه ارزش آن به يك شهر است، و همه بهاي آن شهر، به يك خانه است.
علي( ع) ، او كه بايد از باب ولايتش وارد شهر علم نبي شد.
فاطمه(س) ، هم او كه دلدادگان كويش ، از آتش گمراهي رهايي يافته اند.
حسنين عليهما السلام ، همانها كه آقا و سيد دل هاي بهشتي مؤمنانند.
و زينبين عليهما سلام ، همان ستارگان پر فروغ دامان زهرا(س) و ماجرا از اينجا شروع شد كه :
غم فراق پيامبر، چون ابرهاي درهم پيچيده، آسمان دل زهرا را فرا گرفت، و باران اشك، نمود دل طوفاني اش شد.
او تنها براي جدايي از پدر نمي گريست، بر مظلوميت علي (ع) هم اشك مي ريخت.
فاطمه(س) فرياد زد تا قرآن ناطق را خاموش نكنند.
او سخن گفت تا گوساله سامري نمود پيدا نكند.
گريست كه دل هاي زنگار گرفته و دنيا طلب آنها، با زلال اشك هاي او شستشو شوند.
اما ، آن« ايمان آوردگان مصلحتي» بر گردن خورشيد ريسمان افكندند، و بر صورت چون ماه زهرا، صاعقه سيلي زدند.
اسماء، آب بريز تا طاهره مطهره را غسل دهم . اما نه، دست نگهدار.
خداي من! كبودي تازيانه بر پهلوي محبوبه ام...
زن، اين قدر با وفا و با حياء كه نگذاشت بدانم درد وجودش را.
بار خدايا! آن روز كه گل مهر زهرا(س) را در قلبم روياندي، حبيبت پاره تنش را در خانه من به امانت نهاد.
اما، گل ياس من، آن روز، نيلوفري نبود، و آسمان چهره اش نيلي نبود.
و ما...
ما كه خانه زهرا ، دردل هاي بي قرارمان است، ستاره دعا را از آسمان نياز مي چينيم، و از خداي زهرا مي خواهيم كه مهدي اش بيايد و قبر محبوبه مان را بر ما بنمايد.
نجوا با امام ...

اگر روزي او را ببينم ....
به او مي گويم چه زيبا مولا علي عليه السلام فرمود: " الانتظار الشدالموت" انتظار شديدتر از مرگ است.
اي عدل منتظر و اي حاضر ناظر، چشم ها به تو دوخته شده و منتظران حقيقت، همچو شمعي تا صبح ظهور درغم هجرانت مي سوزند. چه سخت و گران است بر من اينكه ببينم همه خلق را و ترابينم:" عزيز علي ان اري الخلق و لاتري".
هر آدينه كه مي رسد، دل بهانه تورا مي گيرد و ما لب ها را با " ندبه" و " كميل " متبرك كرده و رو به درياي انتظار به انتظار طلوع آفتاب مي نشينيم.
اي ساقي فرج، چشمها آنقدر در فراق تو اشك ريخته و انتظار كشيده، دستها آنقدر طلب نور كرده و خالي مانده، دوشها آنقدر تازيانه سنگين اهانت را بر پيكره باورهاي ديني تحمل كرده كه دگر توان از كف داده . مولاي من كجا هستي كه دوستانت را عزت بخشي و دشمنانت را ذليل و خوار كني:" اين معزالاولياء و مذل الاعداء".
اي سايبان دلهاي سوخته و اي انتظار اشكهاي به هم دوخته، عاشقانت هرجمعه ديدگان خود را با اشك مي آرايند و دلشان را نذر تو مي كنند. هر صبح با مولايشان تجديد ميثاق مي كنند. كاروان دل را به غروب مي برند، زبان را به ذكر فرج مشغول مي دارند و بر سجاده انتظار نشسته و انتظار بر دوش مي كشند، تا شايد دعايشان مستجاب شد و، معشوق گوشه چشمي به آنها بنمايد.
اي تجديد كننده احكام تعطيل شده، و اي طلب كننده خون شهيد كربلا ! كجا هستي؟
بيا و ديدگان را با ظهورت مزين كن و درياي محبت را بردل مشتاقان جاري كن.
اي چشمه عدالت، طولاني بودن انتظارت ما را به خطا كشانده است، ديگر عصر جمعه دلها نمي گيرد، چشمها نگاهشان را به رايگان مي فروشند. بازار معامله پا يا پاي قلبهاي سكه اي در برابر قلبهاي سپيده بسيار داغ است .
چقدر مردم بر گردنشان قلبهاي سكه اي آويزان كرده اند؟ اي كاش مي دانستم در كدامين سرزمين قرار داري:" ليت شعري، اين استقرت بك النوي، بل اي ارض تقلك او ثري".
اي بلنداي نيكي، دوست دارم هر آدينه كه مي رسد، ندبه هاي زائرانت را دانه دانه در جام جمع كنم و از آن قلب بلوري بسازم و هنگام ظهورت با قلبي بلوري به استقبالت بيايم. مولاي من! كي مي شود كه توما را ببيني و ما تو را ببينيم و كي مي شود كه اين گفته مصداق پيدا كند كه: متي ترانا و نراك".
هر جمعه دوباره سلام، دوباره ندبه، دوباره حسرت و آه، انتظار، غروب، غريبي.
دوباره زخم كهنه جدائيم سر باز مي كند. امانم را بريده است.
مرض مزمن كفر و گناه، رهايم نمي كند. سخت دربند ثناگوي اهريمن شده است. تمام روحم را تب فرا گرفته و در آتش مي سوزد و توان قيام را ندارد.
خصمان دروني و بيروني، روحم را در زنجير غفلت به بند كشيده اند. براي درمان دردم راه را به خطا رفته ام مرا درياب يا صاحب الزمان.
اي تمام آرزوي من! اي غائب غيبت نشين! توان سخن گفتن را از دست داده ام. ازاين غروب بي طلوع به ستوده آمده ام.
اي مهربان! به معصيت و نا سپاسيم اعتراف مي كنم.
دستان نااميدم را كه در بند شيطان است، اميد بخش و افق فكرم را به سمت عرفان و معرفت جهت ده. نادم و پشيمانم و با كوله باري ا زدلتنگي زمانه كه پشتم را خم كرده سر تعظيم فرود مي آورم و اداي احترام مي كنم.
اي با شكوه! اي هستي شيعه! فرياد بي كسي هايم را بشنو. قلب شكسته ام را درمان كن، اگر چه بارها عهد شكني كرده ام. اگر چه دركلاس درست هميشه غائب بوده ام، اگرچه پشت به اقيانوس محبتت كرده ام، حال همچو برگ خزاني كه اسير زمستان سرد و تاريك شده، با دستان خالي و پشتي خميده درمحضرت زانوي ادب خم كرده و به انتظار پاسخ در سكوتي مبهم به سرمي برم تا جوابم را بدهي و باران رحمتت را بر قلب محزونم بباري.
ندبههاى دلتنگى

شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است و خورشيد جمالت هنوز ديباى زرين خود را بر زمستان جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شب هاى غيبت سوسو زنان چراغ دل هاى ماست.
نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينهها. ديگر از خشم روزگار به مادر نمىگريزم و در نامهرباني هاى دوران، پدر را فرياد نمىكشم؛ ديگر رنج خار مرا به رنگ گل نمىكشاند؛ ديگر باغ خيالم آبستن غنچههاى آرزو نيستند؛ ديگر هر كسى را محرم گريستن هاى كودكانهام نمىكنم.
حكايت حضور، براى من يادآور صبحى است كه از خواب سياهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من هميشه سرماى غم را ميان گرمى دست هاى پدرم گم مىكردم. كاشكى كلمات من بى صدا بودند؛ كاشكى نوشتن نمىدانستم و فقط با تو حرف مىزدم؛ كاشكى تيغ غيرت، عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ باز مىگرفت و در سراپرده دل مىنشاند؛ كاشكى دلدادگان تو مرا هم با خود مىبردند؛ كاشكى من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم!
مىگويند: چشم هايى هست كه تو را مىبينند؛ دل هايى هست كه تو را مىپرستند؛ پاهايى هست كه با ياد تو دست افشاناند؛ دست هايى هست كه بر مهر تو پاى مىفشارند.
مىگويند: تو از همه پدرها مهربان ترى، مىگويند هر اشكى از چشم يتيمى جدا مىشود بر دامان مهر تو مىريزد.
مىگويند ... مىگويند تو نيز گريانى!
اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش كه آداب نجوا نمىدانم.
مرا ببخش كه در پرده خيالم، رشته كلمات، سر رشته خود را از كف دادهاند و نه از اين رشته سر مىتابند و نه سر رشته را مىيابند.
عمرى است كه اشك هايم را در كوره حسرت ها انباشتهام و انتظار جمعهاى را مىكشم كه جويبار ظهورت از پشت كوههاى غيبت سرازير شود، تا آن كوره و آن حسرت ها را به آن دريا بريزم و سبكبار تن خستهام را در زلال آن بشويم.
اى همه آروزهايم!
من اگر مشتى گناه و شقاوتم، دلم را چه مىكنى؟
با چشم هايم كه يك دريا گريسته است چه مىكنى؟
با سينهام كه شرحه شرحه فراق است چه خواهى كرد؟
از ندبههاى من كه در هر صبح غيبت، از آسمان دل تنگي هايم فرود آمدهاند، چگونه خواهى گذشت؟
مىدانم كه تو نيز با گريه عقد برادرى بستهاى و حرمت آن را نيكو پاس مىدارى.
مىدانم كه تو زبان ندبه را بيشتر از هر زبان ديگرى دوست مىدارى. مىدانم كه تو جمعهها را خوب مىشناسى و هر عصر آدينه خود در گوشهاى اشك مىريزى.
اى همه دردهايم! از تو درمان نمىخواهم كه درد، تنها سرمايه من در اين آشفته بازار دنياست.
تنها اجابتى كه انتظار آن را مىكشم جماعت نالههاست؛ تنها آرزويى كه منت پذير آنم، خاموشى هر صدايى جز نداي « يا مهدى» است.
|
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مِهر |
|
آن مِهر بر كه افكنم، آن دل كجا برم؟ |
وصيت نامه حضرت فاطمه زهرا (س)

بسم الله الرحمن الرحيم
هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله اوصت و هى تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتية لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور. يا على انا فاطمة بنت محمد (ص ) زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا والاخره انت اولى بى من غيرى حنوطى و غسلنى و كفنى بالليل وصل ولدى السلام الى يوم القيامه .
بنام خداوند بخشنده مهربان
اين وصيت نامه دختر رسول خداست در حالى وصيت مى كند كه شهادت مي دهد خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد (ص) بنده و رسول اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قيامت كه هيچ شكى در آن نيست فرا خواهد رسيد و ذات الهى جميع مردگان را از قبور برانگيزاند و زنده گرداند و همه را وارد محشر فرمايد.
اى على من فاطمه دختر حضرت محمد هستم خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنيا و آخرت براى تو باشم و تو از ديگران بر من سزاوارترى .على جان حنوط و غسل و كفن كردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگذار و شب مرا دفن كن و هيچ كس را اطلاع نده. اينك با شما وداع مي كنم و بر فرزندانم تا روز قيامت سلام و درود مي فرستم.
اين بود كيفيت رحلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها دخت گرامى حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى عليهما آلاف التحية والثناء كه پدر بزرگوارش هنگام رخت بربستن از دنيا به او بشارت داده و فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پدر با اشتياق فراوان به انتظار مرگ خود بود و پيوسته زبان حالش به نغمه الهى«عجل وفاتى سريعا» مترنم بود.
درود بي پايان ما بر او و فرزندان پاکش باد.









